تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 150

مساهمون:

ص١٥٠
زخم كارد ترجيح داد و از آن پس ، از حملهء علنى به اين جماعت خوددارى نمود . شرح اين داستان در جامع التّواريخ رشيدى به تفصيل ياد شده ؛ در اين كتاب نوشته شده كه امام فخر رازى را به طرفدارى آن جماعت متّهم كردند ؛ وى براى برائت خويش « . . . بر منبر رفت و بر ملاحده لعنت كرد و نفرين گفت ، چون اين خبر به قلعهء محمّد بن الحسن « داعى پنجمين » رسيد فدائيى را از بهر كار او نصب كرد و بفرستاد تا او را به قلعه آورد تا ما همه محكوم حكم و مأمور امر او باشيم ، يا بترساند و توبت دهد . اين شخص به رى به خدمت امام آمد و گفت شخصى فقيه‌ام و هوس آن دارم كه وجيز بر تو خوانم ؛ مولانا اجابت نمود ، تا مدّت هفت ماه هرروز از وجيز درسى بر او مىخواند . . . روزى مولانا . . . خادم را براى وظيفهء تغذّى و ماكول چاشت به خانه فرستاد ، چون از خانقاه بيرون آمد فدائى فقيه ، منتهز فرصت بود ، از خادم خانقاه پرسيد كه در خدمت مولانا كيست از اصحاب و احباب ؟ خادم گفت تنهاست فريد و وحيد ، فدائى گفت ساعتى درآمدن درنگ نماى كه من دو سه مسأله مشكل مغلق دارم تا به خدمتش حلّ كنم . و در خانقاه رفت و در ، از پس ، محكم بربست و چون پيش مولانا رسيد كارد مرده ريگ بكشيد و قصد مولانا فخر الدّين كرد ، امام برجست و گفت اى مرد چه مىخواهى ؟ فدائى گفت : آنكه شكم مولانا از سينه تا ناف خواهم دريد ، تا چرا بر منبر ما را لعنت كرد . و امام از يمين و يسار مىجست و فدايى با كارد كشيده از عقب او مىدويد . امام را از غايت حيرت و وحشت پاى به چيزى برآمد و از آن . . . بيفتاد ، فدائى او را بگرفت و بينداخت و برجست و بر سينهء او نشست . مولانا از او زينهار خواست و گفت توبت كردم . ملحد گفت توبت شما درست نيست ، هر آينه چون از چنگ من رهايى يا بى كفّارت سوگند را رخصتى بجوئى . امام توبت كرد و ناليد كه آن را هيچ كفّارتى و رخصتى نطلبد ، فدائى زود برخاست و بر امام سلام كرد و گفت مترس و ايمن باش ، از حضرت ، اجازت كشتن تو نبود و گرنه در دم تو را مىكشتم ؛ دگر مولانا تو را درود مىفرستد و به حضور شما اشتياق تمام مىنمايد و به وصول قلعه دعوت مىكند و اگر به قلعه مبادرت جوئى هر آينه حاكم مطلق قلعه تو باشى و ما بندگان مطيع و منقاد ، و مىفرمايد كه اگر عزيمت آمدن ندارى بارى ما را مذمت و ملامت منماى كه كلام تو بر دل‌هاى خواصّ و عوامّ تا به قيامت كالنقش على الحجر باشد ، و مبلغ سيصد و شصت و پنج