راند ، لاجرم آن علّت روز به روز در تزايد بود ، . . . و جماعتى از مقرّبان ، در دماغ او راسخ مىگردانيدند كه هرچه او مىانديشد ، از نقوش لوح محفوظ ، مطالعه كرده . . . و در قول و فكر او ، خطا و سهو جايز نباشد . . . هيچ كس بر وى ، رو نتوانستى كرد ، و از مصالح ملك او نيز نكتهاى كه از آن اندك تغيّرى به خاطر او رسيدى ، پيش او باز نتوانستى گفت كه جواب او در حال ، قتل و عقوبت . . . بودى ! پس ، اخبار اندرون و بيرون ملك ، و احوال دوست و دشمن ، از او مخفى داشتند . . . و هيچ ناصح ، با او هرگز دم تربيت نتوانستى زد ! لاجرم ، چون از حدّ بگذشت ، خانه و ملك و مال و زن و فرزند ، در سر آن خشونت تباه شد . » « 1 »
پس از كشته شدن علاء الدين ، ركن الدين خورشاه به جاى پدر نشست . وى بر خلاف پدر ، با مردم و با امرا و حكمرانان راه دوستى و داد پيش گرفت ؛ حاكم همدان از راه دوستى و خيرخواهى به او پيغام داد كه آمدن هلاكو نزديك است ، صلاح در اين است كه شخصا به درگاه هلاكو رود و اطاعت و انقياد خود را به اطلّاع او رساند ؛ خورشاه برادر خود را با فرزند حاكم همدان به دربار هلاكو گسيل داشت ، هلاكو نيز آنها را پذيرفت و پيغام داد كه ركن الدّين كليهء قلاع خود را خراب كند و به خدمت او شتابد . ركن الدّين مدّتها به بهانهها و معاذير گوناگون از آمدن به حضور هلاكو سرباز زد ؛ بالاخره پس از نزديك شدن هلاكو و لشكريانش به نزديكىهاى قلعه ( در 29 شوال سنهء اربع و ستين و خمسائه ) « 2 » ركن الدّين با خواجه نصير الدّين طوسى و جمعى از اكابر و اعيان از قلعه بيرون آمده و نقد و جنس بسيار به هلاكو تقديم كردند كه جمله آنها را هلاكو بين سپاهيان تقسيم كرد . مىگويند ركن الدّين قبل از خروج از قلعه ، يك بار خواجه نصير الدّين را به وساطت نزد هلاكو فرستاد ، ولى وى هلاكو را به تسخير قلاع تحريض كرد و به دلايل نجومى او را به تصرف مواضع اسمعيليّه برانگيخت ، و هلاكو گفتهء او را به كار بست و در مدّتى كوتاه بسيارى از قلاع آنان را با خاك يكسان نمود و مهمترين استحكامات اسمعيليّه را كه در الموت قرار داشت به تصرّف خود درآورد .
هامش
( 1 ) . خواجه رشيد الدّين فضل اللّه ، جامع التواريخ ، قسمت مربوط به اسماعيليان به اهتمام دانشپژوه ، بنگاه ترجمه و نشر كتاب ، ص 170 به بعد .
( 2 ) . 564 .