تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩
برداشت غلّ شرع به تأييد ايزدى * مخدوم روزگار على ذكره السلام
پس از ايرد اين خطابه و اقامهء جشن و شادى به تدريج در ولايت رودبار و قهستان ، مردم راه و رسم دين‌دارى و اقامهء مراسم مذهبى را فراموش كردند و حسن به تدريج به مأموران و نمايندگان خويش طى نامه‌هايى تعليمات جديد خود را ابلاغ كرد ، از جمله به نمايندهء خود رئيس مظفّر در قهستان چنين نوشت : « من كه حسنم مىگويم كه امروز خليفهء خداى بر روى زمين منم و خليفهء من در قهستان رئيس مظفّر است ، مردم آن ديار بايد كه فرمان او برند و قول او را قول من دانند . » در كتاب روضة الصّفا آمده است كه پس از وصول‌نامهء حسن ، « آن رئيس ملحد نهاد فرمود كه در قلعه مؤمن‌آباد منبرى نهادند و او بر منبر رفته مكتوب حسن را بر خلايق خواند و ملحدان اظهار طرب و سرور كرده و در پاى منبر دف زده و نى نواخته و شراب خورده رسم الحاد و زندقه و فساد آشكار كردند ، حسن پس از چندى بدست برادرزن خود به زخم كاردى از پاى درآمد . پس از وى فرزندش محمّد بن حسن عهده‌دار امور امامت شد ، وى نيز كه مردى دانشمند و آشنا به علوم معقول و منقول بود ، راه و رسم پدر را ادامه داد ؛ مىگويند در آن ايّام جمعى امام فخر الدّين رازى را متّهم كردند كه از دعات و مبلّغين ملاحده است ، وى براى برائت ساحت خويش به منبر رفت و زبان به طعن و لعن ايشان گشود ؛ چون اين خبر به الموت رسيد ، محمّد بن حسن يك‌تن از فدائيان را مأمور ملاقات و مذاكره با او كرد ، وى پس از رسيدن به رى به خدمت امام فخر الدّين رازى رسيد و به شرحى كه در صفحات بعد خواهيم ديد ، وى را با « برهانى قاطع » از طعن ملاحده بازداشت . » « 1 » ناگفته نگذاريم كه چراغعلى اعظمى از سكه‌اى يكتا و زرّين از محمّد بن بزرگ اميد كه به سال 555 هجرى ضرب شده است ، ياد مىكند و مىنويسد : « حتّى ضرّابخانه‌اى از آن خود داشتند و به نام خويش سكّه مىزدند ، جاى ضرّابخانه در دژ الموت بود . . . بىاعتنايى اسماعيليان به سلاجقه و خلفاى عباسى نيز در اين سكّه كاملا هويداست . . . و بر خلاف اصول متداول ، 67 سال بعد از مرگ نزار او را همچنان امام به حقّ دانسته ياد او را با ذكر نامش بر سكّه زنده و گرامى مىداشتند . » ( نقل
هامش
( 1 ) . روضة الصّفا ، جلد 4 ، ص 226 .