كشتند . سلطان رسولى به الموت فرستاد و از ماوقع اظهار تأسّف نمود ، كيا در پاسخ گفت : « به سلطان بگوى كه محمد ناصحى ، به عهد و سوگند دروغ شما اعتماد نموده به خدمت رفت ، اگر راست مىگوئيد كشندگان او را سياست فرماى و الّا مترصّد سياست باش . »
سلطان به سخن او اعتنائى نكرد ، ولى كيابزرگ به گفتهء خود عمل كرد و با جمعى از رفيقان به حدود قزوين حمله برد و چهارصد مرد به قتل رسانيد و سى هزار گوسفند و دويست سر اسب و استر و 200 گاو غنيمت گرفت و قزوينيان نيز از جنگ با اسمعيليّه نتيجهيى نگرفتند و حملهء قواى دولتى براى سركوبى اين جماعت نيز به جايى نرسيد ؛ با مرگ سلطان محمود بار ديگر حملات رفيقان به نواحى قزوين تكرار شد و قتل و غارت ادامه يافت . در دوران حكومت كيا بزرگ اميد اسمعيليان ، جمعى از بزرگان دين و دولت و اعيان و اشراف و مخالفان مسلكى را به وسيله تروريستهاى خود از پا درآوردند كه از آن جمله مسترشد خليفه ، سيّد دولتشاه رئيس اصفهان ، و آقسنقور حاكم مراغه و رئيس تبريز ، و مفتى قزوين را مىتوان نام برد .
جانشينان كيا بزرگ اميد
پس از مرگ كيا بزرگ ، محمّد فرزند او از روش پدر پيروى كرد . چنان كه گفتيم مسترشد از جمله كسانى بود كه در دوران حكومت كيابزرگ به دست فدائيان از پا درآمد ؛ چون المرشد باللّه بر مسند پدر نشست به خونخواهى پدر راه اصفهان پيش گرفت ، ولى پيش از آنكه در اين راه توفيقى حاصل كند ، به دست چهار نفر از فدائيان به زخم كارد هلاك شد . چون الموتيان از مرگ خليفه باخبر شدند ، هفت شبانه روز نقّاره كوفتند و سور و جشن برپا كردند ؛ پس از اين جريان ، بار ديگر ترس از اين فرقه در دلها جايگزين شد و خلفا بيش از پيش ، روى از مردم پنهان كردند . در دوران امامت 25 سالهء كيامحمّد قلعهيى چند بر قلاع ديرين افزوده شد و فدائيان جمعى كثير از بزرگان دين و دولت و قضات و علما را ، كه با اين طايفه سر مخالفت و دشمنى داشتند ، به خاك هلاك افكندند .