تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 136

مساهمون:

ص١٣٦
شد و مصلحت در افشاى اين حال نديد ؛ پس از چند روز حسن به سلطان سنجر پيغام داد : « اگر نه به سلطان ارادت خير بودى ، آن كارد را كه در شب در زمين درشت نشاندند در سينهء نرم استوار كردندى ! » پس از اين وقايع ، سلطان مصلحت خويش را در مصالحه با اين جمعيّت با ايمان و سرسخت ديد . با اين كه فقها و متعصّبين ، زبان به سرزنش سلطان گشودند ، وى به گفته آنان وقعى نگذاشت و براى ساكت كردن آنان ، حقوق و مزاياى بيشترى به آنها داد . حسن صباح پس از سى و پنج سال رهبرى و ادارهء فرقهء اسمعيليّه به مرگ طبيعى درگذشت « 1 » . چنان كه گفتيم اين مرد مصمّم با شدّت عملى كه نسبت به فرزندان خطاكار خود روا داشت ، به عموم ياران و پيروان خود نشان داد كه غرض او از اين كوشش‌ها تثبيت حكومت فرزندانش نيست و امامت ، حقّ مشروع كسى است كه شايستگى داشته باشد . حسن در روزهاى آخر عمر پيكى به جانب قلعه لامسر فرستاد و كيابزرگ اميد را به جانشينى خود فرا خواند ؛ اين مرد صميمى و با ايمان مدّت 24 سال با همكارى رفيقان و همفكران خويش به پيروى از روش حسن صبّاح ، امامت و رهبرى فرقهء اسمعيليه را به عهده داشت ؛ قلاعى محكم در چند موضع مناسب از جمله در ناحيهء ميمون دژ بنا نمود و در راه تبليغ عقايد فرقه اسمعيليه گام‌هايى برداشت . پس از آنكه مخالفين را از بين برد ، سلطان محمود سلجوقى چون از موفقيّت خود از جنگ با اسمعيليّه مأيوس شده بود ، به وسيله نمايندهء خود از كيا بزرگ خواست كه يك نفر را به نمايندگى خود به اصفهان گسيل دارد تا پيمان صلحى بين طرفين منعقد گردد . كيا به گفتهء او اعتماد كرد و خواجه ناصحى شهرستانى را به نمايندگى خود به اصفهان فرستاد ؛ پس از پايان مذاكره ، خواجه به اتفاق يكى از رفيقان از مجلس سلطان خارج شد ، در بازار جمعى از عوام خواجه را با همراهش
هامش
( 1 ) . براى آشنايى بيشتر با روحيّات و شخصيّت حسن صبّاح ، مطلبى را كه مؤلف دبستان المذهب ، آورده است ، نقل مىكنيم : حسن كه با نام مستعار به الموت رفته بود ، روزى با حكمران علوى قلعه در باب اينكه حيله در شرع جايز است يا نه ، بحث مىكرد . « علوى مهدى گفت كه حيله در شرع جايز است ، و بعضى از حيل شرعى ذكر كرد ؛ سيّدنا فرمود كه مدار شرع برراستى است ، حيله نشايد » ( فرقه اسماعيليه ، پيشين ، ص 117 ) به اين ترتيب مىتوان گفت كه حسن صبّاح اصولا مخالف درغگوئى و رياكارى بوده است !
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 136 | مرتضى راوندى