بدست آوردند .
سخنان تاريخى رئيس مظفّر
در ايّامى كه سلطان سنجر از خراسان به عراق مىرفت ، به اشارهء حسن صبّاح رئيس مظفّر از شاه و اطرافيان او پذيرايى باشكوهى به عمل آورد و شاه به علّت كبرسن و موقعيّت معنوى او با وى به احترام رفتار كرد و هنگام وداع ، وزيرى از سر طعن و سرزنش به رئيس مظفّر گفت : چرا در پايان عمر مطيع ملاحده شدى و خزائن و ذخائر خود را به ايشان دادى ، رئيس مظفّر بىدرنگ گفت : « چنين مگوى كه من ، حقّ به جانب ايشان ديدم و غرض من از مطاوعت آن جماعت ، نه مال بود و نه حرمت ، و نه جاه و نه حشمت ؛ ببين كه از ديوان سلطان مرا چگونه القاب نوشتهاند ، و اگر مقصود من تمول و توقّع بودى ، هرگز از بارگاه سلطان مفارقت جايز نداشتمى و اسمعيليّه از غايت حقّانيّت ، چنين رقعها بىتكلّف مىنويسند كه : « رئيس مظفّر ، خدايش نيكى بر مزيد كناد چنين كند و چنان داند . . . » رئيس در سنهء ثمان و تسعين و اربعمائه « 1 » وفات يافت . مدّت زندگى او صد و يكسال و پنجاه روز بود . » ( از روضة الصفا ) .
تلاشهاى بىحاصل سلاطين سلجوقى عليه حسن صبّاح
پس از مرگ بركيارق ، سلطان محمّد بن ملكشاه ، احمد پسر نظام الملك را مأمور سركوبى حسن كرد . لشكريان احمد با اينكه در آغاز امر پيروزهايى به دست آوردند و در تضييق و محاصرهء اهل الموت و لامسر موفقيّتهايى كسب كردند . سرانجام با مرگ سلطان محمّد نقشههاى آنها معلّق ماند و لشكريان سلطان روى به هزيمت نهادند و اسمعيليه بار ديگر از حصار خارج شده به فعاليّت پرداختند . پس از آنكه سلطان سنجر بر مسند حكومت نشست ، حسن صبّاح به دستيارى عمّال خود سلطان سنجر را مرعوب كرد ، به اين ترتيب كه شبانگاه كه سلطان به خواب رفته بود ، كاردى بر بالاى سر او فروبرد ، چون سلطان بيدار شد از مشاهدهء اين حال انديشناك
هامش
( 1 ) . 498 .