كشيدند . مهدى پس از دريافت دستخط حسن با خود انديشيد كه رئيس مظفّر با آن دولتمندى و اقتدار به نامهء اين مرد گمنام وقعى نخواهد گذاشت ، ولى پس از مدّتى به حكم احتياج اين نامه را به رئيس مظفر داد و او بىدرنگ سههزار دينار زر سرخ به وى ارزانى داشت . حسن صباح و پيروان او نامهها را مختصر و موجز مىنوشتند و به القاب و تعارفات دروغين عنايتى نداشتند ؛ نامه حسن صبّاح به رئيس مظفّر اين بود : « رئيس مظفّر حفظه اللّه ، مبلغ سه هزار دينار بهاء زر الموت به علوى مهدى رساند . . . » .
مىگويند حسن صبّاح پس از فرار از رى ، متوجّه اصفهان شد و در منزل رئيس ابو الفضل مخفى شد . روزى در اثناى گفتگو و شكايت از وزير و سلطان گفت : اگر دو يار موافق داشتم ، مملكت و اين ترك روستائى را برهم مىزدم ؛ رئيس ابو الفضل كه از عقلاى قوم بود با خود گفت ، شايد حسن به بيمارى دماغى مبتلا شده است ، و الّا چگونه با دو تن مىتوان با سلطان ملكشاه كه حكم او از انطاكيّه شام تا كاشغر جارى است آغاز مخالفت نمود ؟ شب ديگر به وقت طعام ، براى حسن ، شربت و غذائى كه براى تقويّت دماغ مفيد است حاضر كرد ؛ حسن كه مردى زيرك بود بر اين نكته پى برد و تصميم به حركت گرفت ؛ رئيس ابو الفضل هر قدر اصرار كرد مفيد نيفتاد و حسن ، راه مصر پيش گرفت و پس از مدّتى روى به ايران نهاد و در الموت مستقر شد . رئيس ابو الفضل در اين موقع به خدمت او آمد و در سلك ياران او درآمد .
پس از كشته شدن نظام الملك و وفات ملكشاه ، روزى حسن ، خطاب به رئيس گفت :
« اى رئيس ، دماغ من مخبّط شده يا دماغ تو ، و شربت معطّر و غذاى مزعفر درخور تو بود يا لايق من ؟ ديدى كه چون دو يار مساعد يافتم چگونه به سخن خود وفا كردم . » « 1 »
روش حسن صبّاح
حسن صبّاح و ياران او مردمى فعّال و بسيار با انضباط بودند . حسن پس از آنكه به الموت دست يافت دستور داد نهرى را از دور دست به پاى قلعه آوردند و شروع
هامش
( 1 ) . همان كتاب ، ص 412 به بعد .