حروفى كه اسم اين قلعه از آن تركيب شده است به حساب ابجد يا « جمل » ( 1 + 30 + 5 + 1 + 40 + 6 + 400 - 483 ) همان تاريخى است كه حسن صباح به آن قلعه دست يافته است ( 483 هجرى - 91 - 1090 ميلادى ) . « 1 »
حسن قبل از ورود به رى شيعهء دوازدهامامى بود ولى در رى در نتيجهء بحث و گفتگو با مبلّغين و دعاة اسماعيلى به تدريج به اين فرقه متمايل مىشود . اكنون گرايش او را به مذهب اسماعيليّه از زبان خودش بشنويم :
آغاز كار حسن
« . . . از بدايت كودكى و ايّام هفت سالگى ، همگى همّت من به تحصيل علوم و اكتساب فضايل مقصور بود ، و همچون پدران خويش در سلك شيعهء اثنى عشرى انتظام داشتم و به حسب اتّفاق مرا با يكى از رفيقان كه او را امير ضرّاب مىگفتند ملاقات دست داده اساس محبّت ميان من و وى استحكام يافت و عقيده من آن بود كه اسمعيليّه در روش و مذهب موافقند با فلاسفه ، و گمان مىبردم كه حاكم مصر مردى متفلسف است و به واسطهء اين معنى هر وقت كه امير در تقويت مذهب اسمعيليان سخنى مىگفت من در آن باب مناقشه مىكردم و در مسائل اعتقاديّه ميان من و او مباحثات و مناظرات مىرفت و امير هرچند در قدح مذهب من كلمات مىپرداخت ، من آنها را مسلّم نمىدانستم امّا در دلم جايگير مىآمد . . . با ديگرى از اسمعيليه كه ابو نجم سرّاج لقب داشت ، مختلط شدم و از حقيقت روش اسمعيليان پرسيدم ؛ ابو نجم مذهب آن جماعت را به طريق تبيين و تفصيل تقرير نمود ، تا من بر غوامض آن اطلاع يافتم ، و بعد از آن با يكى از داعيان ملّت مذكوره مؤمن نام كه شيخ عبد الملك بن عطّاش ، داعى مملكت عراق او را اجازت داده بود ملاقات كرده التماس نمودم كه در قبول دعوت با وى بيعت كنم ؛ او گفت : . . . مرتبهء تو فوق مرتبهء من است و چون الحاح من در آن امر از حدّ اعتدال تجاوز نمود ، به قبول بيعت رضا داد و در آن اوان كه شيخ عبد الملك به رى رسيد به صحبت وى رفتم و اطوار من در نظرش پسنديده آمد ، امر دعوت به من حواله فرمود و گفت ترا به مصر
هامش
( 1 ) . ادوارد براون ، تاريخ ادبى ايران ، ترجمه على پاشا صالح ، ص 376 .