گمنام مىزيست تا در زمان پادشاهى سلطان ملكشاه نزد خواجه نظام الملك رفت و خواجه بنا بر تعهّد دوران خردسالى ، او را به سلطان معرّفى كرد و حسن در اندك زمان به نيروى هوش و زيركى و كفايت و درستكارى ، چنان در مزاج سلطان سلجوقى نفوذ يافت كه سلطان در غالب كارهاى كشور بىصوابديد وى اقدام نمىكرد . به همين سبب كمكم ميان او و نظام الملك رقابت و حسادتى پيدا شد و كار دوستى به كارشكنى و سعايت كشيد .
از آن جمله نوشتهاند كه وقتى سلطان ملكشاه صورت جمع و خرج ممالك را از خواجه خواست ، وزير براى انجام دادن امر سلطان ، دو سال مهلت طلبيد ولى حسن كه در كار حساب مهارتى داشت ، حاضر شد كه اگر تمام محاسبات ديوان را در اختيار بگذارند ، اين كار را چهل روزه به انجام رساند . بعد از 40 روز ، نيز صورت دخل و خرج را آماده كرد ، ولى يكى از زيردستانش ، ظاهرا به اشاره خواجه نظام الملك ترتيب اوراق حساب را برهم زد يا به قولى خواجه ، خود آن اوراق را از غلام حسن گرفت و بر زمين افكند تا پراكنده و مغشوش شد . حسن چون اوراق حساب را به حضور سلطان برد ، دريافت كه مغشوش است و با شتاب به ترتيب آنها مشغول شد ، و به همين جهت در جواب سؤالات سلطان ، تأمّل يا به گفتهء مورّخان « هان و هون » مىكرد . خواجه نظام الملك ، موقع را مغتنم شمرد و گفت : « در اتمام كارى كه دانايان دو سال مهلت خواهند ، و جاهلى دعوى كند كه آن را در چهل روز تمام كند ، لاجرم جواب او جز هان و هون نباشد ! » حسن پس از اين ناكامى و شرمندگى ديگر نتوانست در دربار ملكشاه بماند و از بيم خشم سلطان و دشمنى وزير به رى گريخت . » « 1 »
نظام الملك آرزو داشت حسن را دستگير كند و تعليماتى در اين باب به داماد خود ابو مسلم ، فرماندارى رى داده بود ( ابن اثير ، جلد دهم ص 115 را مطالعه كنيد ) .
سرانجام به قزوين رسيد و با توسّل به حيلهء دليرانهيى كه در تاريخ گزيده كاملا شرح داده شده ، قلعهء كوهستانى الموت را كه حصن حصينى بود به تصرف درآورد . . . اكثر مورخين نوشتهاند از تصادفات عجيب و فوق العاده اينكه مجموع ارزش عددى
هامش
( 1 ) . نقل از مقالات تاريخى و ادبى ، نصر اللّه فلسفى ، ص 407 به بعد ( به اختصار ) .