ملكشاه را تأييد مىكرد ، خاصّه كه باطنىها با طعنه ، به پادشاهان و علماء ، خليفهء عبّاسى را مىكوبيدند و رهايى از نابسامانىها و پريشانىها را كه در كارها بود به ظهور دوست امام خويش حواله مىكردند . مبارزه با اين باطنىها كه به تحقيق در تعليم آنها يك چند ذهن وى را كه در جستوجوى حقيقت به هر درى سر مىزد به خود مشغول داشته بود . براى غزّالى در دوران جاهطلبىهاى مدرسهء نظاميّه ، ديگر بيشتر يك مسألهء اجتماعى بود تا فلسفى ، درست است كه از لحاظ فلسفى نيز مسألهء « تعليم » سالها توجّه وى را مشغول داشت امّا در دوران خلافت المستظهر ، وى ظاهرا بيشتر به جنبهء اجتماعى قضيّه مىنگريست ، در آن روزها باطنيان تهديدى بودند براى نظم و آرامش عامّ ، و سعى غزّالى در مبارزه با آنها ناشى از يك تعصّب فكرى نبود ؛ ناشى بود از علاقهيى كه وى به نظم اجتماعى نشان مىداد . با اين همه سلاجقه و عمّال آنها در مبارزه با اين فرقه بعضى وقتها بهانهيى مىيافتند براى تصفيهء حسابهاى ديگر ؛ از همين رو بود كه قضيّه ، دشواريهاى تازه مىيافت و بىنظمىهاى تازه ؛ نظام الملك خود ، هركس را از فرقههاى مخالف كه با نفوذ وى به ستيز برمىخاست داغ باطنى بر مىنهاد ، و براى آنكه مخالفان خويش را ساكت كند ، آنها را با اين اتّهام با تمام فرقههاى خرّمى و با تمام جريانهاى مخالف اسلام مربوط مىشمرد . در دورهء بعد مبارزه با اهل تعليم ، مخصوصا مورد توجه بركيارق و محمّد بن ملكشاه شد . درين هنگام مدّتها بود كه غزّالى ، نظاميّه بغداد را با تمام وسوسهها و قيل و قالهايى كه به آنها مربوط مىشد ترك كرده بود ، امّا از اينكه گهگاه مىشنيد مبارزه با يك خطا ، خود منجر به خطاهاى ديگر مىشود شايد از همكارىهايى كه در اين باب كرده بود ، نمىتوانست چندان خرسند باشد . بركيارق به بهانهء مبارزه با باطنيان عدهء زيادى را با اتّهام ارتباط با آنها گرفت و كشت و اموالشان را ضبط كرد . و درين ماجرا كار به آنجا كشيد كه هركس با ديگرى مخالف بود او را متّهم به باطنىگرى مىداشت ( المنتظم 9 / 120 ) و هيچكس هم جرأت نمىكرد از كسانى كه مورد تعقيب واقع مىشدند ، حمايت يا شفاعت كند ، چرا كه ممكن بود خود او ، مورد اتّهام واقع شود . سلطان محمّد چنان به اين بدگمانىها و تهمتزنىها ميدان مىداد كه عوانان وى يكبار « كيا الهراسى » مدرس بزرگ نظاميّهء بغداد و از همگنان غزّالى را به اتّهام باطنىگرى و ظاهرا به سبب سوء ظنى كه از
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 126
مساهمون: مرتضى راوندى
ص١٢٦