و اسير قرمطيان شد ولى ابو طاهر بهترين پزشكان را براى معالجهء او برگزيد . خبر اين شكست به على بن عيسى و مقتدر خليفه رسيد ، سخت نگران گرديدند و آمادهء جنگ شدند ولى توفيق نيافتند و هربار از قرامطه شكست خوردند ، آنچه مسلم است ياران ابو طاهر بسيار با ايمان و صميمى بودند ، يكى از تجّار به على بن عيسى خبر داد كه مردى شيرازى را مىشناسم كه با قرمطيان رابطه دارد ، پس از آنكه به دستور وزير ، شيرازى را حاضر كردند ، در حضور قاضى و سرهنگان با او به گفتگو پرداختند ، وى بدون بيم و هراس به آنان گفت : « آرى من يار ابو طاهرم و صحبت من با او از آن است كه او بر حقّ است ، تو و صاحبت و متابعين شما همه بر باطل و كافريد و خداوند را لابّد در زمين امام عدل و حجتى است و امام ما . . . فلان بن اسماعيل بن جعفر صادق است و ما چون رافضى احمق نيستيم كه به غايب منتظر ، دعوت كنيم ؛ وزير گفت راست گوى كه از مردم بغداد و كوفه چه كس با قرمطى مكاتبه دارد ، گفت چگونه قوم مؤمنين را به كفّار سپارم ، تا آنان را هلاك سازند ، هرگز چنين نكنم ، وزير فرمود تا به سيلى و مقرعه او را بزنند و با بند و غل گردن مقيّد ساختند و زنجير در دهان او نهادند . . . و محبوس داشتند پس از 8 روز درگذشت چه از شراب و طعام امتناع مىكرد » . « 1 »
نمونهيى ديگر از فداكارى فداييان باطنى
« . . . سلطان بركيارق را يك تن از پردهدارانش زخم زد ، چون بگرفتندش دو تن سگزى را كه با وى همشهرى بودند محرّك خويش خواند و گفت آنها صد دينارش دادهاند تا سلطان را هلاك كند ، ضارب را كشتند ، امّا آن دو تن سگزى را هر قدر شكنجه كردند به اقرار نيامدند ، آخر يك تن از آنان را در پاى پيل افكندند ، در اين حال امان خواست تا به هرچه هست اعتراف كند ، چون از پاى پيلش رهايى دادند روى به رفيق خويش كرد و گفت : برادر از مرگ چاره نيست مبادا با افشاء اسرار اهل سيستان را بدنام كنى . سوء قصد البته به باطنىها منسوب شد و وحشت از قوم ، حتّى در دل سلطان سلجوقى نيز راه يافت . » « 2 »
هامش
( 1 ) . لغتنامهء دهخدا ، ص 561 .
( 2 ) . دكتر عبد الحسين زرّينكوب ، فرار از مدرسه ، ص 105 به بعد .