تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 628

مساهمون:

ص٦٢٨
نسيمى كه شيفتهء حلّاج و پيرو افكار او بود ، در آستانهء مرگ نداى « انا الحقّ » در داد ، يكى از روحانيان به اين عاشق بىقرار گفت : « تو كه خود حقّى ، پس چرا وقتى خونت مىريزد ، زرد رنگ مىشوى ؟ » ، شاعر بىدرنگ گفت : « من خورشيد آسمان عشقم كه در افق ابديّت طالع است ، خورشيد نيز هنگام غروب زرد رنگ مىشود . » يكى از روحانيان كه فتواى قتل شاعر را داده بود ، گفت : اين شخص آنقدر ملعون است كه حتّى اگر يك قطره از خون وى به جايى بچكد بايد آن را قطع كرد و به دور انداخت ، تصادفا قطره‌يى از خون شاعر به روى انگشت همين روحانى مىچكد ، مردم از او مىخواهند كه انگشت خود را بنا به فتواى خودش قطع كند ، ولى او براى حفظ انگشت مىگويد كه من به‌عنوان مثال اين حرف را زدم ؛ در اين هنگام شاعر كه غرق در خون بود ، صداى پيكارجوى خود را بلند مىكند و مىگويد :
زاهد از بيم يك انگشت ز حقّ روگردان * پوست گيرند ز عاشق ، بِنِگَر با كم نيست
به اين ترتيب اين مرد مبارز به استقبال مرگ شتافت . . . » « 1 » در تاريخ مردم خاورميانه شخصيّتهايى كه با ارادهء پولادين در راه مرام و مسلك خود مردانه به آغوش مرگ شتافته‌اند ، و در آستانهء مرگ نيز از عقيدهء خود دست برنداشته‌اند ، كم نيستند . بابك ، مردانه در مقابل دژخيمان خليفه ايستاد و براى آنكه دشمن رنگ زردش را نبيند رخساره‌اش را با خون خود رنگين ساخت ؛ منصور حلّاج ، در سدهء دهم ميلادى ( قرن چهارم هجرى ) به گناه گفتن « انا الحّق » در شهر بغداد به دار آويخته شد ؛ عين القضاة همدانى را معترضين و ارباب تعصب كافرش خواندند ، به رويش نفت ريختند و به شعله آتش سپردند ؛ فضل اللّه نعيمى را به امر ميرانشاه پسر تيمور خونخوار به دار آويخته و جسدش را به دم اسب بستند . ولى اعدام هيچيك از آنان مانند مرگ نسيمى فجيع و دردناك نبود . » « 2 » آنچه مسلم است نسيمى در حدود 5 قرن پيش كه هنوز دانش بشرى پيشرفت شايانى حاصل نكرده بود ، در صدد كشف حقيقت بود و مىخواست از راز خلقت و اسرار كائنات و جنگ هفتاد و دو ملّت سر دربياورد و صحيح را از سقيم و راست را از دروغ باز شناسد ؛ اشعار زير از فكر پژوهنده و روح كنجكاو و جويندهء او حكايت مىكند :
هامش
( 1 ) . حميد آراسلى ، زندگى و آثار ادبى عماد الدّين نسيمى ، چاپ باكو ، ص 13 به بعد . ( به اختصار ) ( 2 ) . همان كتاب ، ص 27 .
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 628 | مرتضى راوندى