تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 627

مساهمون:

ص٦٢٧
آثار خود به نام‌هاى نوم‌نانه « 1 » ، جاويدان‌نامه و محبّت‌نامه به تفضيل تمام شرح مىدهد . در سال 1394 م موقعى كه فضل اللّه و پيروان او در شيروان بودند ، به موجب امر تيمور محبوس ميگردند ، و سپس در نزديكى نخجوان به امر ميران شاه پسر تيمور وحشيانه اعدام مىشوند . هنگامىكه فضل اللّه نعيمى هنوز در زندان بود ، وصيّت‌نامهء خود را مىنويسد و آن را مخفيانه به باكو مىفرستد و تأكيد مىكند پيروان او و خانواده‌اش باكو را ترك گويند . نسيمى سالها در بغداد و شهرهاى مختلف آسياى صغير گردش كرد و به تبليغ مسلك حروفى پرداخت . در حلب كار فرقهء حروفيّه بالا گرفت ، فعّاليتهاى شاعر در اين شهر ، از نظر روحانيان و سلطان مصر مكتوم نماند . . . و در سال 1417 م در شهر حلب او را محاكمه كردند و به وضعى فجيع اعدام نمودند . در جلسهء محاكمه عدّه‌يى از روحانيان و قضات گرد آمدند و به خداناشناسى و كفر او رأى دادند ولى همهء آنها در صدور حكم اعدام همداستان نبودند ؛ بالاخره از سلطان مصر كسب دستور كردند و آن مرد مرتجع و شقى فرمان داد كه پوست بدن او را برگيرند و هفت روز در شهر حلب در معرض تماشاى عمومى بگذارند و بعد دست و پايش را قطع كنند و هر قطعه را نزد يكى از پيروانش بفرستند . ظاهرا سلطان مصر با اين كار مىخواست به دشمنان سياسى خود بگويد كه نقشهء آنها عليه حكومت مصر با ناكامى روبرو گرديده است . روايات متعدّدى در خصوص جريان اعدام نسيمى موجود است ، در يكى از روايات آمده است كه روزى يكى از حروفيّون جوان در شهر حلب ، شعرى از نسيمى را با صداى بلند مىخواند ؛ مفهوم شعر ، دقّت روحانيون را به خود جلب مىكند و دستور مىدهند كه حروفى جوان را به جرم خواندن آن غزل محبوس سازند . آن جوان كه نمىخواست نسيمى در خطر افتد ، اظهار كرد كه شعر را خود سروده است ؛ به فتواى روحانيان ، آن جوان به اعدام با چوبهء دار محكوم مىگردد . در همين هنگام ، نسيمى كه به‌منظور وصله انداختن به كفش‌هاى خود ، در دكان پينه‌دوزى نشسته بود ، همين‌كه از ماجرا آگاه مىشود ، خود را به ميدان مجازات مىرساند و در آخرين دم به فرياد دوست جوان خود مىرسد و اعلام مىدارد كه گويندهء شعر اوست ، و به اين ترتيب جوان را آزاد مىسازد . درنتيجهء اين اقرار صادقانه ، روحانيان متّوجه مىشوند كه او مرشد حروفيّون است و لذا دستور مىدهند كه او را پوست برگيرند .
هامش
( 1 ) . نوم ، يعنى خواب