تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 621

مساهمون:

ص٦٢١
نثر انوار سهيلى : دمنه برفت و بر شير سلام كرد ، شير پرسيد كه اين چه كس است ؟ گفتند : پسر فلان كه مدتى ملازم عتبهء علّيه بود . شير گفت : آرى مىشناسم ، پس او را پيش خواند و گفت كجا مىباشى ؟ دمنه گفت : به دستور پدر ، حالا ملازم درگاه فلك اشتباه شده‌ام و آن را قبله حاجات و كعبه مرادات ساخته و منتظر مىباشم كه اگر مهمى افتد و حكم همايون صادر گردد ، آن را به خرد خويش كفايت كنم و به رأى روشن در آن خوض نمايم و چنانچه به اركان دولت و اعيان حضرت در كفايت بعضى از مهمات احتياج مىافتد ، يمكن كه بر درگاه ملوك مهمى حادث شود كه به مدد زيردستان به اتمام رسد . « كاندرين راه چو طاوس به كار است مگس » . كارى كه از سوزن ضعيف در وجود آيد ، نيزهء سرفراز ترتيب آن مقصر است و مهمى كه قلمتراش نحيف مىسازد ، شمشير آبدار در آن متحير ، و هيچ خدمتكار اگرچه بيقدر و فرومايه باشد از دفع مضرتى و جذب منفعتى خالى نيست ، چه آن خشك كه به خوارى در رهگذرى افتاده ، امكان دارد كه روزى به كار آيد و اگر هيچ را نشايد ، شايد كه از وى خلالى سازند و گوش را به سبب آن از وسخ بپردازند . « 1 » « انشاء كاشفى » براى آنكه بيشتر با طرز نگارش و مطالب كتاب كليله و دمنه آشنا شويم ، قسمتى از آغاز « باب الحمامة المطوقه » را نقل مىكنيم : « راى هند گفت برهمن را كه شنيدم مثل دو دوست كه به تضريب نمّام و سعايت فتّان ، چگونه از يكديگر متشرّد گشتند و به عداوت مقاتلت گرائيدند ، تا مظلومى بيگناه كشته شود و روزگار ، داد وى بستد كه هدم بناى بارى عزّ اسمه مبارك نباشد و خون ناحق پوشيده نماند و عواقب آن از نكال و و بال خالى نباشد . اكنون اگر ميسّر گردد بازگوى داستان دوستان يكدل و ياران موافق و كيفيت موالات و افتتاح مواخات ايشان و استتماع از ثمرات مخالصت و برخوردارى از نتايج مصادقت . برهمن گفت ، هيچ‌چيز نزديك عقلا در موازنهء دوستان مخلص نيايد و در مقابلهء ياران يكدل ننشيند كه در ايّام راحت معاشرت خوب از ايشان متوقع باشد و در فترات نكبت ، مظاهرت به صدق از جهت ايشان منتظر و از امثال اين ، حكايت زاغ و موش و كبوتر و سنگ پشت و آهوست ، راى پرسيد كه چگونه است آن ؟ . . . » « 1 » همچنين در آغاز باب البوم و الغربان چنين مىخوانيم : راى گفت : برهمن را شنودم داستان دوستان موافق و مثل برادران همپشت ، اكنون اگر دست دهد ، بازگوى مثل دشمنى
هامش
( 1 ) . همان كتاب ، ص 135 .