و سراج وهّاج « 1 » دين الهى يعنى سلطان جلال الدين ، ملازم پدر بود و بس ؛ و پسران ديگر زينت حيات دنيا بودند و هوس ؛ بر انديشهء دور از هدف رشاد و منهج سداد انكار مىنمود و مىگفت لشكرها را در اقطار تفرقه كردن و از خصم در مقابل ناآمده بلكه از جاى خود نجنبيده روى گردانيدن ، دليل هر ذليل است نه سبيل هر صاحب دولتى نبيل « 2 » و اگر سلطان را بر اقدام و مبارزت و اقتحام « 3 » و مناجزت « 4 » رأى قرار نمىگيرد و بر عزيمت فرار اصرار دارد ، كار لشكرهاى جرّار به من بازگذارد تا پيش از آنك فرصت از دست بشود و پاى در خلاب حيرت و دهشت بماند و در ميان خلايق چون علك « 5 » خاييده دهان ملامت شويم و غرقهء غرقاب ندامت گرديم ، روى به دفع حوادث و تدارك خطوب « 6 » روزگار عابث « 7 » آريم .
مگر بخت رخشنده بيدار نيست * و گرنه چنين كار دشوار نيست
پدرش جواب چو آب مىداد كه خير و شّر زمان را اندازه معيّن است و نظام و قوام كارها و خلل و زلل امور را مقدارى مبين تا چنان كه در ازل الازال مقدورست و در صفحهء قضا و قدر مسطور به نهايت نكشد و عارضهاى كه حادث شدست تا به غايت نه انجامد « 8 » ممانعت و مدافعت و اهمال و امهال در آن بوته « 9 » يك چاشنى داشته باشد و به تدبير عاجزانه كه ابناى آدم در حالت بؤس « 10 » و شدّت از سر جهالت كنند و عاقبت و خاتمت آن ندانند كه در آخر دست برچه منوال خواهد نشست و كعبتين ملك كدام نقش بر بساط خواهد انداخت ، اميد نجاح و فلاح در تصوّر نتوان آورد و قوّت و شوكت در آن صورت يك سيرت داشته باشد ، و هر كمالى را نقصانى است و هر بدرى را محاقى هر نقصانى را كمالى كه تا به كمال نرسد ، و چشم زخمى را كه از تأثير افلاك بر كرهء خاك ظاهر شدست و سيلاب آن فرد نگذرد . . . » « 11 »
هامش
( 1 ) . وهاج : فروزان ، روشن
( 2 ) . نبيل : گرامى ، زيرك ، فاضل
( 3 ) . اقتحام : بىانديشه در كارى دشوار درآمدن ، به سختى درافتادن
( 4 ) . مناجزت : كشش كردن ، مقاتله نمودن
( 5 ) . علك : صمغى بود كه در دهان مىجويدند مانند سقز
( 6 ) . خطب : كار دشوار ، جمع آن خطوب است ، و نيز به معنى كار ، خواه خرد باشد و خواه بزرگ
( 7 ) . عابث : گزافهكار
( 8 ) . نه انجامد : نينجامد
( 9 ) . بوته : ظرفى كه طلا و نقره و مانند آن را در آن بگذارند
( 10 ) . بؤس : بلا و سختى ، حاجتمندى شديد
( 11 ) . گنجينه سخن ، پيشين ، ص 346 به بعد .