خادمان گرد او درآمدهاند ، سلام كردم ، گفت : كيستى و حاجت تو چيست ؟ گفتم :
مردىام ، گريخته ، از خوف خصمان خود ، به منزل تو پناه آوردهام . مرا به منزل خود برد و در حجرهاى كه نزديك به حرم وى بود بنشاند ، چندروز آنجا بودم به بهترين حالى كه هر چه دوستتر مىداشتم از مطاعم « 1 » و مشارب « 2 » و ملابس « 3 » ، همه پيش من حاضر بود و از من هيچ نمىپرسيد و هرروز يك بار سوار مىشد و زود مىآمد ؛ يك روز از وى پرسيدم : كه هرروز ترا مىبينم ، سوار مىشوى و زود مىآيى ، به چه كار مىروى ؟ گفت : ابراهيم بن سليمان پدر مرا كشته است ؛ شنيدهام كه درين شهر پنهان شده است ، هرروز مىروم به اميد آنكه شايد وى را بيابم و به قصاص پدر خود رسانم ، چون اين را شنيدم از ادبار « 4 » خود در تعجب ماندم كه مرا به قضا به منزل كسى انداخته كه طالب قتل من است ، از حيات خود سير شدم و آن مرد را از نام پدر وى پرسيدم ، دانستم كه راست مىگويد . گفتم : اى جوانمرد ! ترا در ذمهء « 5 » من حقوق بسيار است ، واجب است بر من ، كه خصم ترا به تو بنمايم و اين راه آمد و شد را بر تو كوتاه گردانم ، ابراهيم بن سليمان منم ، خون پدر خود از من بخواه . از من باور نكرد و گفت : همانا از حيات خود به تنگ آمدهاى ، مىخواهى كه از اين محنت خلاص شوى ، گفتم : لا و الله « 6 » ، كه من او را كشتهام ، و نشانهها را باز گفتم ، دانست كه راست مىگويم ، رنگ وى برافروخت و چشمان وى سرخ شدند . زمانى سر در پيش انداخت و بعد از آن گفت : زود باشد كه به پدر من رسى و او خون خود از تو خواهد ، من زينهارى « 7 » كه ترا دادهام ، باطل نكنم ، برخيز و بيرون رو ! كه از نفس خود ايمن نيستم ، مبادا كه گزندى به تو رسانم ، پس هزار دينار عطا فرمود ، برگرفتم و بيرون آمدم .
مثنوى
جوانمردا جوانمردى بياموز * ز مردانِ جهان مردى بياموز
درون از كينِ كين جويان نگهدار * زبان از طعن بدگويان نگهدار
نكويى كن به آن كو ، با تو بدكرد * كز آن بد رخنه در اقبال خود كرد
چو آيين نكوكارى كنى ساز * نگردد جز به تو آن نيكويى باز
هامش
( 1 ) . خوراكيها
( 2 ) . آشاميدنيها
( 3 ) . لباسها
( 4 ) . بخت برگشتگى
( 5 ) . گردن
( 6 ) . نه به خدا سوگند
( 7 ) . امان و پناه