معشوق يكباره از دست داده است . تا آنجا كه گفته بود :
سحر آمدم به كويت به شكار رفته بودى * تو كه سگ نبرده بودى به چه كار رفته بودى
مخالفت جامى با فلسفه و منطق
جامى در عين حال كه با صوفيان ريائى و روحانى نمايان عوامفريب سر مخالفت دارد ، مردم را از توجه به فلسفه و منطق و گرايش به روشهاى عقلى ، و تحقيق در راه كشف رابطهء علت و معلولى قضايا ، بازمىدارد و با لحنى تعصّبآميز مىگويد :
چون فلسفيان دين برانداز * از فلسفه كار دين مكن ساز
و نيز در قصيدهء لجة الاسرار با صراحت تمام با منطق و فلسفه و حكمت مخالفت مىورزد و از ابو على سينا مكى از مفاخر فرهنگى ايران به زشتى ياد مىكند :
فلسفى از گنج حكمت چون به فلسى ره نيافت * مىندانم ديگرى را سوى آن چون رهبر است
حكم حال منطقى را تو ز حال فلسفى * كن قياس آن را كه اصغر مندرج در اكبر است
نيست جز بوى نبى سوى خدا رهبر ترا * از على جو بو ، كه بوى بو على مستقدر است
دست كِش از شفاى او كه دستور شقاست * پاى يك سو نه ز قانوناش كه كانون شر است
*
عَلَم به عالم اطلاق زن ز باده لعل * مشو چو فلسفيان قيدِ علت و معلول
فقيه و زاهد و عابد نه مرد اين كارند * به بند بر رخ اينان درِ خروج و دخول
جاى ديگر به آزادمنشى و آزادفكرى مىگرايد :
با همه روى زمين مُتفِقَم در همه دين * مشرب عشق تو شُست از دل من نقش خلاف
من آن نيم كه پى حفظ اعتقاد عوام * كشم عنان ارادت ز نُقل و باده و جام
*
بر اين سخن آن زندهيى بَرَد جامى * كه هم ز كفر مبّرا بود هم از اسلام
اينك نمونهيى از آثار منثور او را از بهارستان مىآوريم :