از روضهء نخستين
حكايت : « شبلى « 1 » قدّس سرّه را شورى افتاد و به بيمارستانش بردند ، جمعى به نظارهء وى رفتند ، پرسيد : شما چه كسانيد ؟ گفتند : دوستان تو ، سنگى برداشت و بر ايشان حمله كرد . جمله بگريختند . گفت : بازآئيد ، اى مدعيان ! كه دوستان از دوستان نگريزند و از سنگ جفاى ايشان نپرهيزند .
قطعه
آنست دوستدار كه هرچند دشمنى * بيند ز دوست بيش شود دوستدارتر
بر سر هزار سنگ ستم ، گر خورد از او * گردد بناى عشقش از آن استوارتر
و هم از وى آرند : كه وقتى بيمار شده بود ، خليفه بغداد ، طبيب ترسائى به معالجه او فرستاد . طبيب از وى پرسيد : كه اى شبلى ! خاطر تو چه مىخواهد ؟ گفت : آنكه تو مسلمان شوى . ترسا گفت : اگر من مسلمان شوم ، تو نيك مىشوى و از بستر برمىخيزى ؟
گفت : آرى پس بر وى ايمان عرضه كرد ، چون ترسا ايمان آورد ، شبلى از بستر برخاست ، و بر وى از بيمارى اثرى نى ؛ پس هردو همراه پيش خليفه رفتند و قصه بازگفتند . خليفه گفت : پنداشتم كه طبيب پيش بيمار فرستادهام ، حال آنكه من خود بيمار پيش طبيب فرستاده بودم .
قطعه
هركس كه از هجومِ محبت مريض شد * داند طبيب خويش لقاى حبيب را
چون بر سرش طبيب به هستى قدم نهد * بخشد شفا ز علت هستى طبيب را
از روضه چهارم
حكايت : ابراهيم بن سليمان بن عبد الملك بن مروان گويد : در آنوقت كه نوبت خلافت از بنى اميه به بنى عباس انتقال يافت ، و بنى عباس ، بنى اميه را مىگرفتند و مىكشتند ، من بيرون كوفه بر بام سرايى كه به صحرا مشرف بود ، نشسته بودم ، ديدم علمهاى سياه از كوفه بيرون آمد ، در خاطر من چنان افتاد كه آن جماعت به طلب من مىآيند ، از بام فرود آمدم و متفكروار به كوفه درآمدم ، هيچكس را نمىشناختم تا پيش وى پنهان شوم ، به در سراى بزرگى رسيدم ، ديدم كه مردى خوب صورت ، سوار ايستاده و جمعى از غلامان و
هامش
( 1 ) . ابو بكر جعفر بن يونس شبلى از مشاهير عرفا و صوفيه ، معاصر جنيد بغدادى و منصور حلاج است . وفاتش به سال 334 يا 342 در بغداد اتفاق افتاده است . ( ريحانة الادب ، ج 2 )