آنكه به صد نيش يكى قطره خون * نايد از امساك ز دستش برون
نام كفش قلزم احسان نهى * وصف به بحر گهرافشان كنى
بار ديگر در دم شاعران شعرفروش و متمّلق گويد :
هركه مخذول و خاسرش خوانند * خوشتر آيد كه شاعرش خوانند
لفظ شاعر اگرچه مختصر است * جامع صد هزار شور و شر است
نيست يك خُلق و سيرت مذموم * كه نگردد از اين لغت معلوم
*
هست همت چو مغز و كار چو پوست * كار هركس بهقدر همت اوست
همت مرد چون بلند بود * در همه كار ارجمند بود
مرد كاسب كز مشقت مىكند كف را درشت * بهر ناهموارى نفسِ دَغَل ، سوهانگر است
ساغر راحت بود از كسب و بر كف آبله * وقت آنكس خوش كه راحت يافته زين ساغر است
چو نادانان نه در بند پدر باش * پدر بگذار و فرزند هنر باش
چو دود از روشنى نبود نشانمند * چه حاصل ز آنكه آتش راست فرزند
مجتبى مينوى ضمن مطالعه در ديوان قصايد و غزليات جامى از اينكه در غالب غزلهاى او مضامين مربوط به « سگ » وجود دارد و « از اينكه در هشتاد و چند مورد به مقام « سگ معشوقه » رشك مىبرد و تا اين حد خود را در راه معشوق ناچيز و زبون ساخته است ، اظهار شگفتى مىكند و در پايان مقاله مىنويسد : من « قول آن شاعر را بيشتر مىپسندم كه گفت :
من آن نگين سليمان به هيچ نستانم * كه گاهگاه بر او دست اهرمن باشد
هُماى گو مَفِكَن سايه شرف هرگز * بر آن ديار كه طوطى كم از زَغن باشد « 1 »
شك نيست كه محيط اجتماعى و خذلان و شكستى كه پس از حمله مغول و تيمور نصيب ملت ايران گرديد در پيدايش اين سنخ افكار ، بىتاثير نبوده اين شاعر ، بر خلاف فرخى و ديگر شعراى عصر سامانيان و غزنويان عزت نفس و شخصيت خود را در برابر
هامش
( 1 ) . مجله يغما ، بهمن 38 ، ص 511 به بعد . ( مقاله )