خدائى كه بنياد هستيت داد * بروز الَست اندر افكند خست
گِلِ پيكرت را چهل بامداد * به دست خود از راه حكمت سرشت
قلم را بفرمود تا بر سرت * همه بودنيها يكايك نوشت
نزيبد كه گويد ترا روز حشر * كه اين كار خوبست و آن كار زشت
ندارد طمع رستن شاخ عود * هرآنكس كه بيخ شتر خار كشت
چو از خط فرمانش بيرون نيند * چه اصحاب مسجد چه اهل كنشت
خرد را شگفت آيد از عدل او * كه آن را دهد دوزخ ، اينرا بهشت ! « 1 »
ابن يمين در مقام مقايسهء مال با علم چنين مىگويد :
حالتِ مال و علم اگر خواهى * كه بدانى كه هريكى چونست
مال دارد چو « بَدر » روى به كاست * علم چون « ماهِ نو » در افزون است
در پيرامون ارزش هنر و ملكات فاضلهء اخلاقى ، اشعار فراوانى از ابن يمين به يادگار مانده كه نمونهاى از آن را ذكر مىكنيم :
هنر ببايد و مردى و مردمى و خرد * بزرگزاده نه آنست كو دِرَم دارد
ز مال و جاه ندارد تمتّعى هرگز * كسى كه بازوى ظلم و سَرِ ستم دارد
خوشا كسى كه از او هيچ بد به كس نرسد * غلام همت آنم كه اين قَدَم دارد
و در ابيات زير به مقام و ارزش والاى آدميان اشاره مىكند :
مرد بايد كه هركجا باشد * عزت خويش را نگه دارد
خودپسندى و ابلَهى نكند * هرچه كِبر و منى است بگذارد
همهكس را ز خويش به داند * هيچكس را حقير نشمارد
بهنظر ابن يمين ، حتى دشمنان كوچك را نيز نبايد حقير و ناچيز پنداشت :
دُشمن خُرد را حقير مدار * خواه بيگانه گير و خواهى خويش
زانكه چون آفتاب مشهور است * آنچه گفتند زيركان زين پيش
هامش
( 1 ) . تاريخ ادبى ايران پيشين ، ص 299 به بعد .