ابن يمين چنان كه اشاره شد در زمرهء شعرائيست كه از تملق و مداهنه پيش ناكسان خوددارى كرده و شرافت و شخصيّت انسانى را ستوده و مردم را به كوشش و سعى و عمل و بردبارى و قناعت دعوت كرده است ؛ با اينكه گاه در اشعار او از قدرت تقدير و عجز و ناتوانى انسان ، سخن به ميان آمده ، ولى در مجموع ، شاعر ، از دعوت مردم به كار و كوشش و پيروى از عقل و منطق خوددارى نكرده است ،
در عمل كوش و ترك قول بگو * كار كرده نمىشود به سخن
روزى دو ، گَر بُوَد ايام بدكِنش * هم عاقبت نكو شود ار باشدت حيات
تا زندهاى مدار از احداث دهر باك * بيرون ز مرگ سهل بود جمله حادثات
به گاه فقر توانگرنماى همت باش * كه گرچه هيچ ندارى بزرگ دارندت
نه آنكه با همه هستى شوى خسيس مزاج * شوى اگرچه تو قارون گدا شُما رَندَت
گهى كه مركب تقدير تازيانه كنى * سخن به صرفه كن اى دوست تازيان نكنى
زبان سرخ سرِ سبز مىدهد بر باد * به هوش باش كه سر در سَرِ زبان نكنى
چنان كه قبلا اشاره كرديم ، ابن يمين و پدرش هردو چندى به كار ديوانى اشتغال داشتند . پس از آنكه نهضت سربداران قوام گرفت ، ابن يمين كه شاعرى آزاده و روشنبين بود به جمع آنان پيوست . « پطروشفسكى » ضمن بيان نهضت سربداران ، در وصف حال اين شاعر مىنويسد : « اين يمين شاعر فارسى كه از روى عقيده به سربداران گرويده بود ، اسير ملك هرات شد . . . ابن يمين از خانوادهيى معتبر بود ، كه به مرور ايام بينوا شده بود ، وى كه به سمت شاعر و مداح دربارى بهخاطر لقمهيى نان تلخ ، ناگزير بود خامهء خويش را به دهها تن اميران گستاخ و بيعار و خشن فئودال بفروشد ، سخت از آنان و دستگاهى كه ايشان نمايندهء آن بودند متنفر بود .
هنگامىكه نهضت مردمى سربداران پديد آمد ، ابن يمين از روى عقيده و اختيار به ايشان پيوست . . . وى قصايد زيادى در وصف و مدح شيخ حسن جوزى و وحيد الدين مسعود سرود و در « نبرد زواره » ( 1343 ميلادى ) در صف سربداران بود و در مصاف شركت جست ، پس از گرفتارى و اسيرى در نخستين فرصتى كه بهدست آورد گريخت و مجددا به سربداران پيوست ؛ شاعر خستهدل ، در روزگارى كه پيرى سررسيد به دهكده