تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 582

مساهمون:

ص٥٨٢
تجزيه و تحليل اين قصيدهء سراسر طنز در اين مختصر امكان ندارد ، ولى در بادى امر ذهن خواننده متوجه تمثيلى مىشود كه عبيد از وضع عامهء مردم از يكطرف و طبقهء قضات و ولات و حكام از طرف ديگر و رابطهء آن دو دسته كه در حقيقت طبقه محكوم و طبقه حاكم شمرده شدند نشان داده است ، طبقه محكوم با همه صف‌آرائيها و عصيانهاى خود سرانجام چگونه طعمه آن طبقه ديگر مىگردد و خان و مانش برباد فنا مىرود . از جانبى ديگر ، با مختصر تأملى درين قصيده مىتوان تصور كرد كه مقصود گوينده بيان حال مير شيخ ابو اسحق اينجو بود با امير مبارز الدّين محمد مظفرى فرمانرواى كرمان . اين نكته را از آنچه گذشته است ، دريافته‌ايم كه ارادت عبيد نسبت به شاه شيخ ابو اسحق سابقه چندين‌ساله داشت و بالعكس وى را نسبت به امير مبارز الدين نه‌تنها ارادتى نبود ، بلكه جلاء فارس در عهد وى ، و رفتن به بغداد و تحمّل بارفاقه در زمان فرمانروايى او ، نفرت اين شاعر را از امير مبارز الدّين رياكار ، با توبهء معروفش در سال 740 هجرى و بيعت نابخشودنيش با خليفهء عباسى مصر در سال 755 هجرى ، و محتسبى و خم‌شكنى و تظاهر او به عبادت ، روشن مىسازد ، و در همان حال خونريزى و سفاكى و آدم‌كشى او به نام ترويج و اجراء احكام اسلام و امثال اين مطالب ، حدس مذكور را در تمثيل مبارز الدّين به گربهء عابد رياكار و خونريز تأييد مىكند ؛ و چنين به‌نظر مىرسد كه مقصود از اين گربهء عابد كه با خيل گربكان « در بيابان فارس » سپاه موشان را تارومار كرد ، امير مبارز الدين محمّد باشد كه امير شيخ ابو اسحق را در فارس مورد تعرض قرار داد و او كه با سپاه آراسته به پيشباز لشكريان كرمان آمده بود « بىجنگى پشت بداد . » و به شيراز گريخت و در محاصرهء مبارز الدين درآمد و بعد از تمادى حصار از آنجا به لرستان و اصفهان فرارى شد و در آن نواحى سرگردان بود تا در اصفهان هنگامىكه در تنور خانهء مولانا نظام الدين پنهان شده بود ، اسير و در شيراز مقتول گشت و همه نزديكان و دوستان آن مرد بخشندهء كريم و شاعردوست ، درين گيرودار چندساله از دم تيغ گذشتند و حتى بر جان فرزند ده يا دوازده سالهء او « على سهل » نيز نبخشودند و او را كشتند و گفتند كه خود مرده است و اين خيانت چنان در مردم اثر كرده بود كه مقبرهء آن طفل معصوم را در « رودان » رفسنجان محل زيارت قرار داده بودند و از آن حاجت مىخواستند و مدعى بودند كه چندنوبت « نور از آنجا تافته است . » اين مفصّل ، يادآور محملى است كه عبيد زاكانى در سرگذشت موشان و برافتادن خاندان پادشاه آنها و تارومارشدنشان در دست گربهء عابد آورده و گفته است :
موشكان را گرفت و زد به زمين * كه شدندى به خاك يكسانا