روزى سلطان ابو سعيد در حال مستى ، علامهء بزرگوارى مانند قاضى عضد الدين را در محفل جمع به رقص واداشت ؛ بيچاره قاضى امتثال امر كرد شخصى او را گفت : مولانا تو رقص به اصول نمىكنى ، زحمت مكش ! مولانا گفت : من رقص بيرليغ ( يعنى حسب الامر ) مىكنم نه به اصول . روزى ديگر همين سلطان سر بر زانوى مولانا گذاشته بود و به شوخى او را گفت : مولانا تو ديوثان را چه باشى ؟ گفت : متّكا ! و حكايات عديدهء ديگر كه همه در عين ملاحت و لطف ، نمايندهء حس استهزائى است كه رندان آن زمان در مشاهده وضع ناگوار روزگار از خود ظاهر ساختهاند :
مطايبات عبيد زاكانى ، همه نماينده اين حس و تدوين آنها از جانب آن منشى زبردست لطيف طبع ، بيشتر براى رساندن احوال خراب آن ايام و خوش كردن وقت اندوه ديدگان بوده و گويى عبيد در اين عمل براى خود و امثال خود تشفى خاطر و تسلى دلى مىجسته است .
حملهء معاصر ارجمند او حافظ به زهد و ريا و سالوس و طامات و شطحيّات ، و خاك ريختن او بر سر اسباب دنيوى و خللپذير شمردن هربنا بهجز بناى محبت و فروختن دلق خود به مى و در گرو دادن دفتر خود به صهبا « 1 » و شستن اوراق درس به آب عشق ، همه از همين قبيل انتقادات است اما به زبانى ديگر كه چون بدبختانه در اينجا مجال تنگ است ، از داخل شدن در تفصيل آن صرفنظر مىكنيم . « 2 » »
چنان كه قبلا يادآور شديم در اخلاق الاشراف ، عبيد با استادى تمام ، مختصات زندگى مردم بهخصوص طبقهء فرمانروا را آشكار و برملا مىكند ؛ در سطور زير نمونههايى از نظرات انتقادى اين نويسنده و منتقد بزرگ را مىآوريم :
مذهب منسوخ : اكابر سلف ، عدالت را يكى از فضايل اربعه شمردهاند و بناى امور معاش و معاد بر آن نهاده . معتقد ايشان آن بوده كه ( بالعدل قامت السمواة و الارض ) و خود را مامور ( انّ الله يا مر بالعدل و الاحسان ) « 3 » بداشتندى . بنابراين سلاطين و امرا و اكابر و وزراء ، دايم همت بر اشاعت معدلت و رعايت امور رعيت و سپاهى گماشتندى و آن را سبب دولت و نيكنامى شناختندى . و اين قسم را چنان معتقد بودهاند كه عوام نيز در معاملات و مشاركات طريق عدالت كار فرمودندى و گفتندى :
عدل كن زانكه در ولايت دل * دَرِ پيغمبرى زَنَد عادل
هامش
( 1 ) . شراب
( 2 ) . اقبال آشتيانى : كليات عبيد زاكانى ، از نشريات مجله ارمغان ، ارديبهشت 32 ، از ص يح تا كب .
( 3 ) . زمين و آسمان با عدل پايدار است .