آمدن خونريز بيباكى مانند تيمور را به دعا و به جان و دل از خدا ميخواستند . شاعر بلند نظر شيراز ، حافظ پس از آنكه از مشاهدهء اين اوضاع و احوال به تنگ آمده با كمال بيصبرى مىگويد :
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چُگُل * شاه تركان فارغست از حال ما كو رستمى
در طريق عشقبازى امن و آسايش بلاست * ريش باد آن دل كه با درد تو ، خواهد مرهمى
اهل كام و ناز را در كوى رِندى راه نيست * رهروى بايد جهانسوزى نه خامى بيغمى
آدمى در عالم خاكى نمىآيد به دست * عالمى ديگر ببايد ساخت وز نو آدمى
خيز تا خاطر بدان ترك سمرقندى دهيم * كز نسيمش بوى جوى موليان آيد همى
در زمانى كه مادر يكى از پادشاهان عصر ، علنا به فسق و فحشا ، روزگار مىگذارد و زوجهء ديگرى براى آنكه شوهرش فاسق او را به حبس افكنده ، شوهر خود را در بستر خواب به فضيعترين طرزى مىكشد و زوجهء اميرى ديگر ، به طمع ازدواج با برادر شوهر ، او را به دفع زوج خويش برمىانگيزد و پادشاهى به دست خود پدر را كور و با مادر زنا مىكند و پادشاه ديگرى علنا امراى خود را به طلاق گفتن زنان خويش وامىدارد و در عشقورزى نسبت به آنان به غزلسرايى مىپردازد و هيچ وزيرى گرچه در كفايت و فضل به پايهء رشيد الدين فضل اللّه و پسرش خواجه غياث الدين محمد باشد ، سر سلامت به گور نمىبرد و دسيسه و توطئه و برادركشى و دزدى به اعلى درجه مىرسد و اكثر شعرا و قضات و علما نيز براى خوشامد طبقه فسقهء فجره ، كه قدرتى يافتهاند اعمال ايشان را عين فضيلت و تقوى و بر منهج حق و صواب جلوه مىدهند ، حال طايفهء قليلى كه به اين رذايل و فجايع آلوده نشده و عفت ذاتى و مناعت طبع و پاكى فطرت ، آنان را بر كنار نگاه داشته معلوم است كه به چه منوال مىگذشته و مشاهدهء آن عالم عجيب چگونه ايشان را افسرده و برآشفته مىداشته است !
عموما حال افسردگى و برآشفتگى چنين مردمى در چنان اوضاع و احوال به يكى از دو صورت ظاهر و علنى مىشود ، يا بر وضع پسنديدهء گذشته تأسف مىخورند و بر تبدل آن به وضع ناگوار زمان خود گريه و ندبه سر مىكنند و يا آنكه بر بيخبرى و حماقت و كوتاهبينى معاصرين خود مىخندند و در همهء حركات و سكنات و باد بروت و تفرعنات ايشان به چشم سخريه و استهزاء مىنگرند ؛ مخصوصا وقتىكه اين طبقه مردم به عيان مىبينند كه حاصل چهل سال رنج و غصهء ايشان در راه كسب فضايل و تمرين اخلاقيات در جنب ناپرهيزكارى و فساد ديگران هيچ قدر و عظمى ندارد و هيچكس هنر و كمال آنان را حتى به قيمت لقمه نانى كه به آن بتوان زنده بود نمىخرد به همهء چيز دنيا و به همهء