با تمام مشكلات مادى زندگى ، عبيد از بركت ذوق سرشار ، نهتنها در توصيف اوضاع اسفانگيز اجتماعى آن دوران و برملاكردن مفاسد رجال ، داد سخن داده ، بلكه گهگاه در نقاشى طبيعت و غزلسرائى و بيان زيبائيهاى جهان ، قدرت و توانايى خود را نشان داده است :
دارد به سوى يارى ، مسكين دلم هوائى * زين شوخ دلفريبى ، زين شنگ جانفزايى
زين سرو خوش خرامى ، گل پيش او غلامى * مه پيش او اسيرى ، شه پيش او گدايى
هر غمزهاش سنايى ، هر ابرويش كمانى * گيسوى او كمندى ، بالاى او بلايى
ما را ز عشق رويش ، هر لحظهاى فتوحى * ما را ز خاك كويش ، هر ساعتى صفايى
بگرفته « عشق » ما را ، مُلك وجود و وانگه * عقل آمده كه ما نيز ، هستيم كدخدايى
جان مىفزايد الحق ، بادِ صبا سحرگه * مانا كه هست با او ، بويى ز آشنايى
گفتم عبيد ، گفتا ، نامش مبر كه باشد * رندى قماربازى ، دزدى گريزپايى
*
عزم كجا كردهاى ، باز كه برخاستى * موى به شانه زدى ، زلف بياراستى
آتش غوغاى عشق چون بنشستى نشست * فتنه آخر زمان خاست چو برخاستى
ماه چو روى تو ديد ، گفت زهى نيكويى * سرو كه قد تو ديد ، گفت زهى راستى
پيش عبيد آمدى ، مرده دلش زنده شد * باز چو بيرون شدى جان و تنش كاستى
*
بيش از اين بد عهد و پيمانى مكن * با سَبُكروحان ، گرانجانى مكن
زلف كافر كيش را برهم مزن * قصد بنياد مسلمانى مكن
غمزه را گو خون مشتاقان مريز * ملك از آن توست ، ويرانى مكن
با ضعيفان هرچه در گُنجد مگو * با اسيران هرچه بتوانى مكن
بيش از اين جور و جفا و سركشى * حال مسكينان چو ميدانى مكن
گر كنى با ديگران جور و جفا * با عبيد اللّه زاكانى مكن
از وصالت چون به بوسى قانعست * بوسه پيشش آرو ، پيشانى مكن « 1 »
نمونهيى ديگر از اشعار عبيد در وصف طبيعت :
چو دست قدرت خرّاط حُقهء مينا * فشاند بر رُخ كافور عنبر سارا
هامش
( 1 ) . پيشانى كردن يعنى تحاشى و خوددارى كردن