تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 561

مساهمون:

ص٥٦١
دولتشاه سمرقندى نوشته است كه او « از بزرگزادگان كرمان بوده و دوران كودكى را در كرمان گذرانيده است و سپس به سفرهاى طولانى خود به حجاز و شام و بيت المقدس و عراق عجم و عراق عرب و مصر و فارس و بعضى از بنادر خليج فارس پرداخت و در اين سفرها ، توشه‌ها از دانش و تحقيق اندوخت و در پايان سفرهاى حجاز و شام و عراق عرب ، چندگاهى در بغداد باقى ماند و در سال 732 يكى از مثنويهاى خود را به نام هماى و همايون كه مدتى پيش آغاز كرده بود به نام سلطان ابو سعيد و وزيرش غياث الدين محمد به انجام رسانيد . » ولى ديرى نگذشت كه مخدومان و ممدوحان او يا درگذشتند و يا به دست مخالفان از پاى درآمدند چنان كه خود به اين معنى اشاره كرده است .
از آن خواجو ازين منزل سفر كرد * كه سلطانيه « بىسلطان » نخواهد
از آن پس ، خواجو عازم اصفهان مىشود . و پس از چندى به كرمان و فارس مىرود و در پناه حمايت خاندان اينحو قرار مىگيرد و در دورهء سلطنت شاه شيخ ابو اسحق با رفاه و آسايش زندگى مىكند و چون سخت به زندگى مادّى و راحت و آسايش خويش در هر شرايطى ، دلبستگى داشت ، از مدح امير سفاك و خون‌آشامى چون امير مبارز الدين كه رقيب ممدوح او نيز بود خوددارى نمىكرد . وى در يكى از غزليات خود به آشفتگى و بىاعتبارى اوضاع زمانه اشاره مىكند :
پيش صاحبنظران ملك سليمان با دست * بلكه آنست سليمان كه ز ملك آزادست آنكه گويند كه بر آب نهادست جهان * مشنو اى خواجه كه تا درنگرى بر بادست همچو نرگس بگشا چشم و ببين كاندر خاك * چند روى چو گل و قامت چون شمشادست خيمهء انس مَزن بر در اين كهنه رباط * كه اساسش همه بيموقع و بىبنياد است هرزمان مِهر فلك بر دگرى مىتابد * چه توان كرد كه اين سفله چنين افتادست
از ميان معاصران خواجو ، بايد نخست از حافظ سخن گفت كه با خواجو ارتباط نزديك داشته ، ولى از لحاظ طرز تفكر و هدف و كمال مطلوب بين اين‌دو به هيچ روى هماهنگى وجود نداشته ، چه حافظ مردى وسيع المشرب ، آزادانديش ، و قانع بود ، در حالى كه خواجو چندان در پى معنويات نبود و براى كسب صله و امرار معاش شعر مىگفت ، چنان كه مىدانيم مثنوى هماى و همايون ، مثنوىئيست عاشقانه ، در داستان عشق همايون با هماى دختر فغفور چين به بحر متقارب كه خواجو آن را به سال 732 ه در 4407 بيت به اتمام رسانيده و هدف خود را چنين بيان كرده است :
من اين نامور نامه از بهر نام * چو كردم به فال همايون تمام كنم بذل بر هركه دارد هوس * كه تاريخ اين نامه « بذل » است و پس
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 561 | مرتضى راوندى