نامه خواجه رشيد الدين فضل الله به شيخ صدر الدين بن شيخ بهاء الدين زكريا و تعزيت او به مرگ فرزندش
« حق عزّ و علا به صفت قيّوميّت و نعت ديموميّت از خزانه فلنحنينّه حيوة طيّبه خلعت حيوة حقيقى كه باد روزگار غبار و صمت زوال و وسمت انتقال بر اكمام و اذيال آن ننشاند ، و قباى سرورى كه دست تصرّف فنا تعرّض به دامان عصمت و گريبان عزّت آن نرساند ، بر قامت آن صدر ولايت و بدر ملك هدايت ، قدوهء اصحاب سداد ، هادى ارباب رشاد ، منبع المكارم و الفضائل ، مجمع المحاسن و الشيم « 1 » . . . صدر الملّة و الدّين ، بهاء الاسلام لايق و زيبا داراد و امداد فضل الوهيّت و آثار فيض ربوبيّت بر صفحات امور و احوال و وجنات امانى « 2 » و آمال آن ستوده خصال واضح و لايح باد به حقّ الحق .
بندهء فقير و چاكر رشيد دمبهدم تحاياتى « 3 » كه روايح گلزارش زواياى قلوب اوليا معطّر داراد و لوايح انوارش خباياى « 4 » خواطر اصفيا منوّر گرداناد ارسال مىكند به هزاران لواذع « 5 » فراق و « 6 » ، شرح واقعهء هايل مخدومزادهء مرحوم تغمّده اللّه برحمته و رضوانه و اسكنه بحبوحة « 7 » جنانه به كدام زبان داده شود كه شدّت صدمت و صولت سطوت آن راه عبارت بسته است .
. . . همه مرگ راييم پير و جوان * به گيتى نماند كسى جاودان
و انّا الى ربّنا لمنقلبون ، و اگرچه روح و بدن كه سالها انيس و جليس هم بودهاند ، المى عظيم است امّا بالحقيقة لذّات و مرادات و حصول درجات و كمالات ارواح را موقوفست نه اشباح را ، چه شبح انسانى به حقيقت زندانى بيش نيست ، پس روح را در زندان محن و قفص بدن شادمان بودن محالست ، و هرچه به محلّ اصلى و منزل طبيعى خود باز نيايد ، آرام و آسايش نگيرد ، به حكم فتمنّووا الموت ان كنتم صادقين و بشارت انّك مّيّت و انّهم ميّتون . . . سؤال مصطفوى صلّى اللّه عليه و سلّم اللّهم امتنى مسكينا شواهد و
هامش
( 1 ) . خوى جمع شيم
( 2 ) . امنية : بضم اول آرزو ، ج امانى
( 3 ) . خوشآمد و مرحبا گفتن ، ج : تحايا
( 4 ) . بفتح اول پنهان ، نهفته
( 5 ) . لذع : بفتح اول و سكون ثانى و ثالث سوختن ؛ لذعة : سوزش ، يك بار سوختن ، ج : لواذع
( 6 ) . آرزومند و مشتاق
( 7 ) . ميان و وسط چيزى