معانى بىوقوف بر احوال الفاظ متعذّر « 1 » ابتداء به معرفت احوال مفردات و كيفيت دلالت الفاظ بر معانى بايد كرد و بعد از آن در بيان مقاصد شروع نمود . ( از اساس الاقتباس )
سلمان ساوجى
سلمان در اوايل قرن هشتم هجرى در ساوه تولد يافت . پدرش علاء الدين ، اهل فضل بود و شغل ديوانى داشت ؛ سلمان پس از تحصيل علم و دانش در اوايل عمر به مدح خواجه غياث الدين محمّد وزير سلطان ابو سعيد بهادر پرداخت و سپس به مدح و ستايش جلايريان همت گماشت و مدت چهل سال در سفر و حضر مدّاح آنان بود ؛ وى را از آخرين قصيدهسرايان معروف ايران ، پيش از صفويان مىدانند ؛ سلمان ، در تتبع سبك متقدمين ، چون كمال الدين اسمعيل و ظهير و انورى و منوچهرى ، استادى و مهارت نشان داده است ، مثلا در اين شعر :
تا باد خزان رنگرز رنگرزان است * گويى كه چمن كارگه رنگرزان است
شيوهء منوچهرى را به كار برده و در قصيدهء :
هركه را بخت همعنان باشد * در ركاب خدايگان باشد
از شيوهء انورى ، پيروى كرده است .
سلمان در تغزل و تشبيب و غزل نيز زبردست بوده و تا آنجا كه حافظ شيرازى ، بعضى از غزليات او را تتبع نموده است ؛ اينك چند بيت از آغاز قصيدهاى كه در مدح سلطان اويس سروده است مىآوريم :
باد نوروز از كجا اين بوى جان مىآورد * جان من پى تا به كوى دلستان مىآورد
جنبشى در خاك پيدا مىشود ز انفاس باد * باد گويى از دَم عيسى نشان مىآورد
گل به زير لب نمىداند چه مىگويد كه باز * بلبلان بىنوا را در فغان مىآورد
غنچه را در دل بسى معنى نازك جمع بود * بلبل اكنون زان معانى در بيان مىآورد
گل صبوحى كرده پندارى كه پيش از آفتاب * باغبان گل را به دوش از بوستان مىآورد
كوه خاراپوش ، كش ياقوت مىبندد كمر * باز سر در حلهء از پرنيان مىآورد
در جهان هرجا كه آزاديست ، چون سرو سهى * منزل اكنون بر لب آب روان مىآورد
وه چه خوش مىآيدم در وقت رقصيدن كه سرو * دستها بر دوش بيد و ارغوان مىآورد
غزل زير را به سبك غزلسرايان كهن سروده :
باز به زنجير زلف ، يار مرا مىكشد * در پى او مىروم تا به كجا مىكشد
نام همه عاشقان در ورق لطف اوست * گر قلمى مىكشد بر سر ما مىكشد
هامش
( 1 ) . ناممكن .