چند گويى ، كه باده غم بِبَرد ؟ * دين و دنيا نگر كه هم ببرد
مى چنان خور كه او مباح شود * نه كزو خانه مستراح شود
هرچه مستى كند حرامست آن * گر شرابست وگر طعامست آن
مستى مال و جاه و زور و جمال * هم حرامست و نيست هيچ حلال
به ضرورت نجس حلال بود * بىضرورت نفس و بال بود
آب زمزم گرت كند سرمست * رو بشوى از حلال بودن دست
. . . مى چو آتش بر آتشت ريزد * مى ندانى چه فتنه برخيزد ؟
. . . مكن اى نفس و كار خود درياب * روز شد برگشاى چشم از خواب
چند راضى شوى بخورد و بخفت * ترك اين بيخودى ببايد گفت
باده نوشندگان جام الَست * نشوند از شراب دنيا مست
ذوق پاكان ز خم و مستى نيست * جاه نيكان به كبر و هستى نيست
. . . گرچه اختر به اختيار تو شد * ورچه شير فلك شكار تو شد
تو به يكبارگى ز دست مشو * وز شراب غرور مست مشو
گاه مستى و گه خرابى تو * كس نداند كه از چه يا بى تو ؟
چون نكردى خرابى آبادان * بر خرابى چه مىشود شادان ؟
خيز و آباد كن مقامى نيك * تا برآرى به خير نامى نيك
چند راحت برى ز ملك كسان * راحتى هم به ملك خود برسان « 1 »
اوحدى مراغهاى مانند ناصر خسرو علوى به طبقات زحمتكش جامعه ، نظير كشاورزان و پيشهوران به ديدهء احترام مىنگرد و به تلاش مداوم آنان براى تامين معاش خلق ارج فراوان مىنهد . چنان كه گويد :
خُنك آن پيشه كار حاجتمند * به كموبيش از اين جهان خرسند
گَشتهِ راضى به رِزق و روزى خويش * دست در كار كرده سر در پيش
چند سال از براى كار و هنر * خورده سيلى ز اوستاد و پدر
دل او دارد از امانت نور * دست او باشد از خيانت دور
شب شود سر بسوى خانه نهد * هرچه حق داد در ميانه نهد
در اشعار زير ، اوحدى ضمن تمجيد از طبقه وسيع كشاورزان ، از مظالم گوناگونى كه فئودالها و ماموران دولتى و انتظامى قرون وسطا به آنان روا مىداشتهاند ، سخن مىگويد :
هامش
( 1 ) . همان كتاب ، ص 539 و 540 ( به اختصار ) .