تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 547

مساهمون:

ص٥٤٧
چند گويى ، كه باده غم بِبَرد ؟ * دين و دنيا نگر كه هم ببرد مى چنان خور كه او مباح شود * نه كزو خانه مستراح شود هرچه مستى كند حرامست آن * گر شرابست وگر طعامست آن مستى مال و جاه و زور و جمال * هم حرامست و نيست هيچ حلال به ضرورت نجس حلال بود * بىضرورت نفس و بال بود آب زمزم گرت كند سرمست * رو بشوى از حلال بودن دست . . . مى چو آتش بر آتشت ريزد * مى ندانى چه فتنه برخيزد ؟ . . . مكن اى نفس و كار خود درياب * روز شد برگشاى چشم از خواب چند راضى شوى بخورد و بخفت * ترك اين بيخودى ببايد گفت باده نوشندگان جام الَست * نشوند از شراب دنيا مست ذوق پاكان ز خم و مستى نيست * جاه نيكان به كبر و هستى نيست . . . گرچه اختر به اختيار تو شد * ورچه شير فلك شكار تو شد تو به يكبارگى ز دست مشو * وز شراب غرور مست مشو گاه مستى و گه خرابى تو * كس نداند كه از چه يا بى تو ؟ چون نكردى خرابى آبادان * بر خرابى چه مىشود شادان ؟ خيز و آباد كن مقامى نيك * تا برآرى به خير نامى نيك چند راحت برى ز ملك كسان * راحتى هم به ملك خود برسان « 1 »
اوحدى مراغه‌اى مانند ناصر خسرو علوى به طبقات زحمتكش جامعه ، نظير كشاورزان و پيشه‌وران به ديدهء احترام مىنگرد و به تلاش مداوم آنان براى تامين معاش خلق ارج فراوان مىنهد . چنان كه گويد :
خُنك آن پيشه كار حاجتمند * به كم‌وبيش از اين جهان خرسند گَشتهِ راضى به رِزق و روزى خويش * دست در كار كرده سر در پيش چند سال از براى كار و هنر * خورده سيلى ز اوستاد و پدر دل او دارد از امانت نور * دست او باشد از خيانت دور شب شود سر بسوى خانه نهد * هرچه حق داد در ميانه نهد
در اشعار زير ، اوحدى ضمن تمجيد از طبقه وسيع كشاورزان ، از مظالم گوناگونى كه فئودالها و ماموران دولتى و انتظامى قرون وسطا به آنان روا مىداشته‌اند ، سخن مىگويد :
هامش
( 1 ) . همان كتاب ، ص 539 و 540 ( به اختصار ) .
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 547 | مرتضى راوندى