به تو معمور دادهاند اين ملك * ز خرابى مهل كه گيرد كلك
همه اندر تراش ، چون تيشه * كى بماند درخت در بيشه
گوشت دهقان به هردو ماه خورد * مرغ بريان چريك شاه خورد
دست دهقان چو چرم گشته ز كار * دهخدا دست نرم برده كه آر
چه خورى تو ز دستوارهء او * نظرى كن به دستپارهء او
دو سه درويش رفته در دره * پى گوساله و بز و بره
شب فغانى كه گرگ ميش بِبُرد * روز آهى كه دزد خيش بِبُرد
تو پر از باد كرده پشم بروت * كه كى آرد شبان پنير و قروت
چند در قهر ديگران كوشى * بهر خود شير ديگران نوشى
اوحدى مراغهاى ، شاعر آزادهايست كه عموم مردم و طبقات متنعم را به رعايت اعتدال و انصاف دعوت مىكند ، آزمندى و زرپرستى را غول ، و زنبارگى و شهوترانى را غل گردن مردان مىشمارد :
اى رنج ناكشيده كه ميراث مىخورى * بنگر كه كيستى تو و مال كه مىبرى ؟
. . . مردم به دستگاه توانگر نمىشوند * درويش را چو دست بگيرى توانگرى
از قوت و خرقه هرچه زيادت بود ترا * با ايزدش معامله كن گر مُبصّرى
زر غول مرد باشد و زن غُل گردنش * در غل و غول باشى تا با زن وزرى
. . . بىعدل ملك دير نماند ، نگاهدار * مال رعيت از ستم و جور لشكرى
. . . درياى فتنه اين هوس و آرزوى تُست * در موج او مرو چو ندانى شناورى
اين شستشوى جبّه و دستار تا به كى ؟ * دست از جهان بشوى كه اينست گازرى « 1 »
هرگز نباشدت به بد ديگران نظر * در فعل خويشتن تو اگر نيك بنگرى
اوحدى مراغهاى كه مردى باهدف و به مبانى اخلاقى و اجتماعى و سعادت و بهروزى مردم دوران خود سخت پاىبند بود ، براى مقام روحانيت نيز احترامى فراوان قائل است ، به همين مناسبت در مثنوى جام جم به كسانى كه از كسوت روحانيت سوءاستفاده مىكردند ، و با مكر و ريا و تدليس و تلبيس مردم بىخبر و سادهلوح را فريب مىدادند سخت حمله مىكند و چون عبيد زاكانى منتقد نامدار اين دوران ، پرده از روى سالوس و رياى اين گروه برمىدارد :
هامش
( 1 ) . گازرى : رختشويى