تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 549

مساهمون:

ص٥٤٩
آه از اين واعظان منبركوب * شرمشان نيست خود ز منبر و چوب . . . بر سر منبر و مقام رسول * نتوان رفتن از طريق فضول آنچه بر عالمان و بال آيد * حُبّ دنيا و جمع مال آيد واعظى ؟ خود كن آنچه مىگويى * نكنى ، دردسر ، چه مىجويى ؟ چه دهى دين و باغ و زر چه كنى * دُمِ دستار ، چارگز چه كنى راست گويى به راستكارى كوش * اين سخن را ز راستان بنيوش . . . بىرعونت « 1 » قدم نخواهى زد * بىريا هيچ دم نخواهى زد آن نماز دراز كردن تو * وز حرام احتراز كردن تو روز بر سفره نان نخوردن سير * پيش بيگانه شب نخفتن دير بر سرِ راهِ پادشاه و امير * مينهى دام و دانه از تزوير نه بدانش دل تو گردد نرم * نه سرت را ز خلق و خالقِ شرم چيست اين تُرهات بيهوده * نقره‌اى بر سَرِ مِس اندوده پير سالوس را بپرسيدم * گفت من بارها خدا ديدم آتشم درفتاد ، از آن نادان * گفتم اى دل تو نيك‌تر وادان اينكه پيغمبرست يارى ديد * وانكه موساست نور و نارى ديد شيخكى روز و شب چو خر به چرا * از دو مُرسَل زيادتست چرا اعتماد تو بر چماقِ امير * بيش بينم كه بر خداى كبير چيست اين زرق و شيد و حيله و مكر * تا دو نان بركَنى ز خالد و بكر همه روى زمين نفاق گرفت * مردمى ترك اتفاق گرفت از حقيقت به دست كورى چند * مُصحفى ماند و كهنه گورى چند . . . اهلِ زِرق و نفاق هم پشتند * صادقان را به خون دل كُشتند اهل مكر و حيل بكوشيدند * به ريا روى دين بپوشيدند كم برى زَر ز زرق نپذيرد * پُر برى زود در بغل گيرد از برون خرقه‌هاى صابونى * وز درون صد هزار مَأبونى چون بيابند نوارادت را * كار بندند عرف و عادت را جامه زرق بر نورد كنند * بر دلش حُب مال سرد كنند
هامش
( 1 ) . تكبر