آه از اين واعظان منبركوب * شرمشان نيست خود ز منبر و چوب
. . . بر سر منبر و مقام رسول * نتوان رفتن از طريق فضول
آنچه بر عالمان و بال آيد * حُبّ دنيا و جمع مال آيد
واعظى ؟ خود كن آنچه مىگويى * نكنى ، دردسر ، چه مىجويى ؟
چه دهى دين و باغ و زر چه كنى * دُمِ دستار ، چارگز چه كنى
راست گويى به راستكارى كوش * اين سخن را ز راستان بنيوش
. . . بىرعونت « 1 » قدم نخواهى زد * بىريا هيچ دم نخواهى زد
آن نماز دراز كردن تو * وز حرام احتراز كردن تو
روز بر سفره نان نخوردن سير * پيش بيگانه شب نخفتن دير
بر سرِ راهِ پادشاه و امير * مينهى دام و دانه از تزوير
نه بدانش دل تو گردد نرم * نه سرت را ز خلق و خالقِ شرم
چيست اين تُرهات بيهوده * نقرهاى بر سَرِ مِس اندوده
پير سالوس را بپرسيدم * گفت من بارها خدا ديدم
آتشم درفتاد ، از آن نادان * گفتم اى دل تو نيكتر وادان
اينكه پيغمبرست يارى ديد * وانكه موساست نور و نارى ديد
شيخكى روز و شب چو خر به چرا * از دو مُرسَل زيادتست چرا
اعتماد تو بر چماقِ امير * بيش بينم كه بر خداى كبير
چيست اين زرق و شيد و حيله و مكر * تا دو نان بركَنى ز خالد و بكر
همه روى زمين نفاق گرفت * مردمى ترك اتفاق گرفت
از حقيقت به دست كورى چند * مُصحفى ماند و كهنه گورى چند
. . . اهلِ زِرق و نفاق هم پشتند * صادقان را به خون دل كُشتند
اهل مكر و حيل بكوشيدند * به ريا روى دين بپوشيدند
كم برى زَر ز زرق نپذيرد * پُر برى زود در بغل گيرد
از برون خرقههاى صابونى * وز درون صد هزار مَأبونى
چون بيابند نوارادت را * كار بندند عرف و عادت را
جامه زرق بر نورد كنند * بر دلش حُب مال سرد كنند
هامش
( 1 ) . تكبر