در منع شراب و بنگ و مستى گويد :
باده كم خور ، خرد به باد مَده * خويش را ياد ، او به ياد مده
هوش ، يار تو ، به ، كه بيهوشى * هوشيارى تو ، باده كمنوشى
مى به تونت « 1 » كشد سر از بستان * بنگ رويت كشد به گورستان
باده در خيك و بنگ در انبان * گرنه ديوانهاى مشو جُنبان
خيك و انبان به خوك و سگ بگذار * خوك گنديده و سَگِ مردار
مى سُرخت نمد به دوش كند * بَنگِ سبزت گليمپوش كند
دِل سياهى دهند و رُخ زردى * بهل اين سبز و سرخ اگر مردى
بنگت آن اشتها دهد به دروغ * كه چو ماءُ العسل بليسى دوغ
مىچنانت كند ، به نادانى * كه بز ماده را پَرى خوانى
. . . خوردن آب گرم و سبزهء خشك * خون بسوزاندت چو نافهء مشك
بهل آن آب را ، كه سَر گردى * مخور اين سبزه را كه خر گردى
تركشان كن ، كه دشمنان بدند * زانكه اين هردو دشمن خردند
بتپرستى ز مىپرستى به * مردن غافلان ز مستى به
جود نيكست و جود مستان بد * هوشيارى ز مست مستان بد
مست نادم شود به هشيارى * تو زِ مَستان طمع چه مىدارى ؟ « 2 »
در اشعار زير ، اوحدى ضمن برشمردن زيانهاى ميگسارى ، آداب مىخوردن را در حد اعتدال بيان مىكند :
خوردن باده گر شود ، ناچار * كوش تا نگذرد حريف از چار
خادمى چُست و صاحبى خوشخوى * ساقيى نغز و مطربى خوشگوى
تا زر و سيم و نقل دارى و مى * منه از جاى خويش بيرون پى
گر خورى مى به خانهء ديگران * بر حريفان مباش سرد و گران
چشم در شاهد حريف مَكُن * هزل با مردم شريف مكن
نقل كم خور ، كه مى خمار كند * نَقل كم كن كه سَرِفِكار كند
به قبول كسان ز جاى مَشو * عندليب سخنسراى مشو
وقت خوردن دو باده كمتر نوش * تا نبايد به دست رفتن و دوش
. . . خورش و مى چو درهم آميزى * خون خود را به خوان خود ريزى
هامش
( 1 ) . مقصود تون حمام و در اينجا مراد بدبختى و سيهروزى است .
( 2 ) . همان كتاب ص 538 .