تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 546

مساهمون:

ص٥٤٦
در منع شراب و بنگ و مستى گويد :
باده كم خور ، خرد به باد مَده * خويش را ياد ، او به ياد مده هوش ، يار تو ، به ، كه بيهوشى * هوشيارى تو ، باده كم‌نوشى مى به تونت « 1 » كشد سر از بستان * بنگ رويت كشد به گورستان باده در خيك و بنگ در انبان * گرنه ديوانه‌اى مشو جُنبان خيك و انبان به خوك و سگ بگذار * خوك گنديده و سَگِ مردار مى سُرخت نمد به دوش كند * بَنگِ سبزت گليم‌پوش كند دِل سياهى دهند و رُخ زردى * بهل اين سبز و سرخ اگر مردى بنگت آن اشتها دهد به دروغ * كه چو ماءُ العسل بليسى دوغ مىچنانت كند ، به نادانى * كه بز ماده را پَرى خوانى . . . خوردن آب گرم و سبزهء خشك * خون بسوزاندت چو نافهء مشك بهل آن آب را ، كه سَر گردى * مخور اين سبزه را كه خر گردى تركشان كن ، كه دشمنان بدند * زانكه اين هردو دشمن خردند بت‌پرستى ز مىپرستى به * مردن غافلان ز مستى به جود نيكست و جود مستان بد * هوشيارى ز مست مستان بد مست نادم شود به هشيارى * تو زِ مَستان طمع چه مىدارى ؟ « 2 »
در اشعار زير ، اوحدى ضمن برشمردن زيانهاى ميگسارى ، آداب مىخوردن را در حد اعتدال بيان مىكند :
خوردن باده گر شود ، ناچار * كوش تا نگذرد حريف از چار خادمى چُست و صاحبى خوشخوى * ساقيى نغز و مطربى خوش‌گوى تا زر و سيم و نقل دارى و مى * منه از جاى خويش بيرون پى گر خورى مى به خانهء ديگران * بر حريفان مباش سرد و گران چشم در شاهد حريف مَكُن * هزل با مردم شريف مكن نقل كم خور ، كه مى خمار كند * نَقل كم كن كه سَرِفِكار كند به قبول كسان ز جاى مَشو * عندليب سخن‌سراى مشو وقت خوردن دو باده كمتر نوش * تا نبايد به دست رفتن و دوش . . . خورش و مى چو درهم آميزى * خون خود را به خوان خود ريزى
هامش
( 1 ) . مقصود تون حمام و در اينجا مراد بدبختى و سيه‌روزى است . ( 2 ) . همان كتاب ص 538 .