خايه مُرغ گِرد كرده به صبر * تا بيايد امير و از سَرِ جَبر !
خايهها را به خايگينه كند * مرغ و كرباس را هزينه كند
وانگهى برنشيند و تازد * فلكش سر چرا نيندازد ؟
به جفا دل مَهِل كه چُست شود * كانچه بشكست كى درست شود ؟
چه نهى بر نهال خود تيشه * در بريدن ببايد انديشه
غَضبى ، كز طريق دانش خاست * عقل و دين عُذر آن تواند خواست
آن غضب ناپسند باشد و زشت * كه چو كردى مَجال عُذر نهشت
در جهان هرچه حكمت و ريوست * همه ترياك زهر اين ديوست
خرد و جانت ار تمام « 1 » شوند * غَضَب و شهوتت غلام شوند
ايندو را گر تو زير گام نهى * خويشتن را بلند نام كنى
مكن از جام جهل خود را مست * كه به يكباره مىروى از دست « 2 »
در ميان اشعار گوناگون اوحدى ، تعاليم آموزندهء اخلاقى فراوان است ، از جمله در بخش مواعظ مىگويد :
. . . كار خود را تو هماكنون به قرارى بازآر * ورنه فردا نهلندت كه قرارى باشد
آنچنان زى كه چون توفانِ اجَل موج زند * گِرد بر گِرد تو از خير حصارى باشد
تو كه امروز چو كژدم همه را نيش زنى * مونس گور تو ، شك نيست كه مارى باشد
. . . كشت ناكرده چرا دانه طَمَع مىدارى * آب ناداده زمين را چه بهارى باشد
اگر آن گنج گران مىطلبى رنج ببر * گل مپندار كه بىزحمت خارى باشد
. . . راه خود گم نكند در شب تاريك و ضلال * هركه را همچو خرد مشعلهدارى باشد
در جاى ديگر در مقام اندرز مىگويد :
گر در ديار خود نتوانى به كام زيست * تن را به غربت افكن و دور از ديار دار
از حلقهاى ، كه مىشنوى بوى فتنهاى * زان حلقه خويش را به خرد بر كنار دار
. . . خصمى ، كه واقفت كند از عيب خويشتن * عيبش مگوى هرگز و او را به يار دار
از عفت و طهارت و پاكى و روشنى * دايم وجود خويشتن اندر حصار دار
در ميان شعرا و گويندگان ايران بعد از اسلام ، كمتر كسى چون اوحدى مراغهيى از انحراف و گمراهى مردم ، بهخصوص نسل جوان رنج برده و در راه بيدارى و هدايت آنان سعى و تلاش كرده است :
هامش
( 1 ) . كامل
( 2 ) . همان كتاب ، ص 537 به بعد .