حَلق درويش را بريده به كلك « 1 » * مال و ملكش كشيده اندر سلك
. . . گر تو را تيغ حكم درمشتست * شحنهء كُش باش دزد خود كُشتست
دزد را شحنه راهِ رخت نمود * كشتن دزدِ بىگناه چه سود ؟
دزد با شحنه چون شريك بود * كوچها را عسس چريك بود
چون سياست « 2 » نباشد اندر شهر * ندرخشد سنان و خنجر قهر
همه مارند و مور ، مير كجاست ؟ * مُزد گيرند ، دزدگير كجاست ؟
بر حرامى « 3 » ، چو شحنه شد خندان * بحرم دان فروبرد دندان
چون كَمانِ رئيس شد بىزِه * نتوان خفت ايمن اندر دِه
سر دزدان كه ميوهء دارست * بر تن آسوده پارهء كارست
هركه بر نفس خود مُسلّط نيست * نيست سلطان و اندر اين خط نيست
شاهى تن ز اعتدال بود * به طلب كردن كمال بُوَد
كردن او را به شرع و عقل دوا * نپسنديدن آنچه نيست روا
. . . گرچه تُرشست و تلخ گفتن حق * شور بختيست هم نَهُفتن حق
سخن ار دلشكن نباشد و سخت * رهنمايى كجا كند سوى بخت ؟ « 4 »
اوحدى در جاى ديگر از ديوان اشعار خود « در منع تبختر و طيش » مردم را به رعايت اعتدال و حفظ حقوق طبقات محروم و ستمكش جامعه دعوت مىكند :
. . . چند جوئى برين و آن پيشى ؟ * نه كَز ابناى جنس خود بيشى !
تو نبودى پديدَت آوردند * پس بگفت و شنيدت آوردند
باز فانى شوى ، به آخر كار * به سگان بازدار ، اين مُردار « 5 »
قُربِ سلطان مبارك آنكس راست * كه كند كار مستمندى راست
روستايى كند كفايت و صرف * تو مگر سازى از خراجش طرف
وانگهى خويش را امين دانى * آه اگر مردمى چنين دانى
مكن از بهر اين تفرّج و فَرج * رِزق دهساله را به زودى خرج
بيوهزن دوك رِشته در مهتاب * كرده بر خود حرام راحت و خواب
هامش
( 1 ) . قلم
( 2 ) . كيفر و مُجازات .
( 3 ) . دزد راهزن
( 4 ) . ديوان اوحدى ، پيشين ، ص 532 .
( 5 ) . جهان مادى و جيفه دنيا .