آنچه ديدى ز سرگذشت بگوى * به چهچيز است بازگشت ؟ بگوى
چيست اين دوزخ و بهشت كجاست ؟ * پرسش حال خوب و زشت كجاست ؟
تن و جان را عذاب چون باشد ؟ * هول يُومُ الحساب چون باشد ؟
. . . تو بدان آمدى كه كار كنى * زين جهان دانش اختيار كنى
همه را بنگرى و دريابى * رنج بينى و دردسر يا بى
چيست ناموس « 1 » ؟ دل بروبَندى * كيست سالوس ؟ خوش برو خندى
دانشِ اين ، حوالتست به تو * وز خدا اين رسالتست به تو
جز به علم اين كجا توان دانست ؟ * نفس بىعلم هيچ نتوانست « 2 »
بهنظر اوحدى ، در محيطى كه نظم و قانون و اخلاق و مبانى تربيتى استوارى برقرار نيست ، نهتنها كشاورزان و پيشهوران ، بلكه افراد متنّعم و فرمانروا نيز از سعادت و نيكبختى بهرهيى نخواهند برد .
اوحدى در اشعار خود از نتايج ظلم و بيدادگرى حكام ، سرهنگان ، و ديوانيان و شحنگان ياد مىكند و آنان را به مار و مورى تشبيه مىكند كه به جان رعيت افتاده و حاصل كار و زحمت خلق را به يغما مىبرند :
ظلمت ظلم تيره دارد راه * عدل بايد جناح و قلب سپاه
خانه ظالمان نه دير ، كه زود * به فضيحت خراب خواهد بود
ظلم تاريك و دِل سِيَه كُندَت * عدل رخشندهتر زمه كندت
مرد را ظلم ، بيخ كن باشد * عدل و دادش حصار تن باشد
. . . تو نترسى كه باغ سازى و تيم * خَرج آن جمله از خَراج يتيم ؟
باغ خود را نچيده گل بيوه * بُرده سرهنگ هيزم و ميوه
شب تاريك ، دوك رشتن او * روز نانى به خون سرشتن او
پيرزن نيمهشب كه آه كند * روى هفت آسمان سياه كند
واى بر خفتگان خونخواران ! * ز آفت سيل چشم بيداران
بس كه ديدم دعاى پيرزنان * كه فروريخت خون تيرزنان
. . . مَهِل اى خواجه ، قلم زنان دَغَل * تكيه بر عقد ملك دارى و حل ؟
قلمى راست كرده در پس گوش * چشم بر خردهء كسان چون موش
هامش
( 1 ) . اصل و قانون جهان
( 2 ) . همان كتاب ، ص 504