تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 540

مساهمون:

ص٥٤٠
حسد دشمنانش اندر پى * حاجت دوستان به جانب وى بار صد كس به تن فروگيرد * آتش دوزخ اندرو گيرد . . . نتواند دمى نشستن شاد * نكند مَرگ و آخرت را ياد دست مَنصب گرفته گوش او را * حب دنيا رُبوده هوش او را . . . عالمى گُم شود درين سروكار * تا از ايشان يكى رسد به كنار
چنان كه در اين اشعار ديديم ، اوحدى وضع آشفته تعليم و تربيت را در اواخر عهد مغول ، و مشكلات گوناگونى كه براى تأمين سعادت نوآموزان وابسته به طبقات مختلف اجتماع وجود داشته توضيح مىدهد و با استادى نشان مىدهد كه در يك جامعهء منحط و فاسد ، چه خطراتى نوجوانان و مردم كوچه و بازار را تهديد مىكند و يك فرد عادى در آن دوران بحرانى و پرآشوب ، از روز تولد تا هنگامى كه به رشد كافى و مقام و موقعيت مناسبى دست يابد ، با چه موانع و مشكلاتى بايد دست‌وپنجه نرم كند . در قصايد عرفانى او كه به پيروى از روش سنايى و عطار ساخته است معانى بديع به چشم مىخورد :
سر پيوند ما ندارد يار * چون تَوان شُد ز وصل برخوردار همدمى نيست تا بگويم راز * خلوتى نيست تا بگريم زار در خروشم ز صيت « 1 » آن معشوق * در سماعم ز صوت آن مزمار « 2 » مطربم پرده‌ها همى سازد * كه در آن پرده نيست كَس را بار همه مَستان درآمدند به هوش * مست ما خود نمىشود هشيار مطربم پرده‌ها همىسازد * كه در آن پرده نيست كس را بار چيست اين ناله و فغان در شهر * چيست اين شور و فتنه در بازار همه در جستجوى و او غافل * همه در گفتگوى و او بيزار خانه در بيشهء آلهى بَر * سنگ در شيشهء ملاهى بار . . . جز يكى نيست صورت خواجه * كثرت از آينه است و آينه‌دار سِكّهِ شاه و نقش سكه يكيست * عدد از درهم است و از دينار هم به درياست بازگشتِ نَمى * كه ز دريا جدا شود به بخار به نهايت رسان تو خط وجود * نقطهء اصل از انتها بردار تا بدانى كه نيست جز يك نور * وان دگر سايهء در و ديوار
هامش
( 1 ) . شهرت ( 2 ) . مزمار : به كسر « م » نى كه در آن نوازند ، ناى نوازندگى .
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 540 | مرتضى راوندى