حسد دشمنانش اندر پى * حاجت دوستان به جانب وى
بار صد كس به تن فروگيرد * آتش دوزخ اندرو گيرد
. . . نتواند دمى نشستن شاد * نكند مَرگ و آخرت را ياد
دست مَنصب گرفته گوش او را * حب دنيا رُبوده هوش او را
. . . عالمى گُم شود درين سروكار * تا از ايشان يكى رسد به كنار
چنان كه در اين اشعار ديديم ، اوحدى وضع آشفته تعليم و تربيت را در اواخر عهد مغول ، و مشكلات گوناگونى كه براى تأمين سعادت نوآموزان وابسته به طبقات مختلف اجتماع وجود داشته توضيح مىدهد و با استادى نشان مىدهد كه در يك جامعهء منحط و فاسد ، چه خطراتى نوجوانان و مردم كوچه و بازار را تهديد مىكند و يك فرد عادى در آن دوران بحرانى و پرآشوب ، از روز تولد تا هنگامى كه به رشد كافى و مقام و موقعيت مناسبى دست يابد ، با چه موانع و مشكلاتى بايد دستوپنجه نرم كند .
در قصايد عرفانى او كه به پيروى از روش سنايى و عطار ساخته است معانى بديع به چشم مىخورد :
سر پيوند ما ندارد يار * چون تَوان شُد ز وصل برخوردار
همدمى نيست تا بگويم راز * خلوتى نيست تا بگريم زار
در خروشم ز صيت « 1 » آن معشوق * در سماعم ز صوت آن مزمار « 2 »
مطربم پردهها همى سازد * كه در آن پرده نيست كَس را بار
همه مَستان درآمدند به هوش * مست ما خود نمىشود هشيار
مطربم پردهها همىسازد * كه در آن پرده نيست كس را بار
چيست اين ناله و فغان در شهر * چيست اين شور و فتنه در بازار
همه در جستجوى و او غافل * همه در گفتگوى و او بيزار
خانه در بيشهء آلهى بَر * سنگ در شيشهء ملاهى بار
. . . جز يكى نيست صورت خواجه * كثرت از آينه است و آينهدار
سِكّهِ شاه و نقش سكه يكيست * عدد از درهم است و از دينار
هم به درياست بازگشتِ نَمى * كه ز دريا جدا شود به بخار
به نهايت رسان تو خط وجود * نقطهء اصل از انتها بردار
تا بدانى كه نيست جز يك نور * وان دگر سايهء در و ديوار
هامش
( 1 ) . شهرت
( 2 ) . مزمار : به كسر « م » نى كه در آن نوازند ، ناى نوازندگى .