تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 534

مساهمون:

ص٥٣٤
. . . نيست آب حيات جز دانش * نيست باب نجات جز دانش هركه اين آب خورد باقى ماند * چشم او در جمال ساقى ماند دين بدانش بلند نام شود * دين بىعلم كى تمام شود
جام جم

مقام و موقعيت زنان به‌نظر اوحدى مراغه‌اى

اوحدى ، كه شاعرى مردم‌گرا و آشنا به مسائل و مشكلات اجتماعى دوران خويش است ، در مورد موقعيّت اجتماعى زنان و مردان و مناسبات اخلاقى ، جنسى و اقتصادى آنان با يكديگر و حدود و قيودى كه هرزن و مرد شرافتمندى بايد در زندگى زناشويى رعايت نمايد ، شرح جالبى به رشتهء نظم كشيده و در مورد رفتار زنان و مردان با يكديگر نيز قضاوتى عادلانه كرده و آنان را به صفا و صميميت و همكارى دعوت كرده است . اوحدى با صراحت و صداقتى كم‌نظير به مردان ميگسار ، بيقيد ، امردباز ، تنبل و تن‌آسانى كه پس از زناشوئى به مسؤوليتهاى خطيرى كه برعهده دارند بىاعتنا و بىقيدند ، اعلام خطر مىكند و سرنوشت شوم آنان را استادانه مجسم مىسازد :
چون شود منزل و وطن معمور * بىزن و خادمى نگيرد نور زنِ دوشيزه خواه ، نيك‌نژاد * تا تو را بيند و شود به تو شاد . . . اصل در زن ، سِداد « 1 » و مستورى است * و گرش اين‌دو نيست « دستورى » « 2 » است چونكه پيوند « 3 » شد به نازش‌دار * بر سر خانه سرفرازش دار تو درايى ز در ، سَلامش كن * او درآيد تو احترامش كن صاحِبِ رخت و چيز ، دار او را * پيش مردم عزيزدار او را با زن خويشتن دو كيسه مباش * و آنچه دارد به سوى خود متراش زن چو دارى ، مرو پى زن غير * چون روى در زنت نماند خير هرچه كارى همان درود توان * در زيانكارگى چه سود توان زن كنى داد زن ببايد داد * دل در افتاد تن ببايد داد چَند در شهر ، روز ، مى خوردن * شب خرابى و چنگ و قى كردن
هامش
( 1 ) . راستى ( 2 ) . دستورى ، زن فاحشه ( 3 ) . عقد زناشويى