تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 533

مساهمون:

ص٥٣٣
اى پدر ، خود پز اين سرشته تو * تو بهى باغبان كِشته تو حارس بوستان ، در خانه * سر خر به كه پاى بيگانه هم به علم خودش بده پندى * كه ندارى جزين پس افكندى باغ‌بين ، را چه غم كه شاخ شكست * باغبان راست غُصّه‌اى گر هست نقد خود را به دست كس مسپار * كه پشيمان شوى در آخرِ كار طفل را نيست بهتر از دايه * كبك داند نهفتن خايه « 1 » . . . گر نگه داشتيش گنج برى * ور نه زحمت كشى و رنج برى كِشته تُست ، اگر گُلست از خار * كشته خويش را تو خوار مدار . . . ساده رخ نزد ، آنكه خويشش نيست * شب چرا مىرود كه ريشش نيست مرد بىريش و دختر خانه * نيستند از حساب ، بيگانه بِشِنايش چه مىبرى چون بَط « 2 » * دانش آموزش و فصاحت و خط كودك خويش را برهنه در آب * چه كنى پيش بنگيان خراب گر تو دانسته‌اى بياموزش * ورنه ، بگذار و بد مكن روزش . . . هركه او را درست باشد پس * نرود در قفاى كودك كس « 3 »
از اشعار بالا ، به‌خوبى محيط فاسد اجتماعى ايران در اواخر عهد مغول و انحطاط اخلاقى بعضى از مردم و خطراتى كه نوجوانان و نوآموزان را تهديد مىكرد آشكار مىشود . اوحدى پيروزى و موفقيت را ، حاصل و نتيجهء سعى و تلاش آدميان مىداند و با صراحت مىگويد :
همه محرومى از نَجُستَنِ تست * بىبَرى از گَزاف رَستن تست بندهء رنج باش و راحت بين * دفتر عشق خوان ، فصاحت‌بين مَنِشان ديگ جُستجو از جوش * تا رگى هست در تنت ميكوش تن به دود چراغ و بيخوابى * ننهادى ، هنر كجا يا بى ؟
در مقام و منزلت علم و ارزش اجتماعى آن مىگويد :
علم بالست مرغ جانت را * بر سپهر او برد روانت را دل بىعلم چشم بىنور است * مرد نادان ز مردمى دور است
هامش
( 1 ) . خايه : تخم ( 2 ) . بط : مرغابى ( 3 ) . ديوان اوحدى ، پيشين ، ص 567 .