عين ، و در هردو صورت اسم ، از او واحد آيد احد در اسماء همچنان سارى است كه واحد در اعداد ، كه اگر واحد نباشد اعيان اعداد ظاهر نشود .
قطعه :
گر جمله تويى جهان همه چيست ؟ * ور هيچ نيم ، پس اين فغان چيست ؟
هم جمله تويى و هم همه تو * آن چيست كه غير تُست آن چيست ؟
چون هست يقين كه نيست جُز تو * آوازهء اينهمه گمان چيست ؟
وحدت او از وحدت او توان شناخت ، زيراكه تو يكى ، و آن را ندانى ، جز بدان يكى ، پس نفس ، خود را شناخته باشد و تو و او در ميان نه .
توحيد تو بدين حرف درست مىشود و كم كسى داند و بدانكه « افراد الاعداد فى الواحد واحد »
بيت :
يكى اندر يكى ، يكى باشد * نه فراوان ، نه اندكى باشد
و از اين حرف ، توحيد ثابت مىشود و كم كسى داند .
نمونهيى از اشعار ديوان او :
طَرَب اى دل ، كه نوبهار آمد * از صبا بوى زلفِ يار آمد
هان نظاره كه گل جمال نمود * هين تماشا كه نوبهار آمد
گل سوى فاخته اشارت كرد : * هين نوايى كه وقت كار آمد
در رخ او جمال يار ببين * كه گل از يار يادگار آمد
به تماشاى باغ و بوستان شو * كه چمن خُلدِ آشكار آمد
از صبا حالِ كوىِ يار بِپُرس * كه سحرگاه از آن ديار آمد
بر درِ يارِ ما گذشت نسيم * زان گلافشان و مُشكبار آمد
تا صبا زان چمن گلافشان شد * چون من از ضعف بىقرار آمد
ديد چون عندليب ضعف نسيم * به عبادت به مَرغزار آمد
بلبل از شوق ، گُل چنان ناليد * كه گل از وجد جانسپار آمد
هاى و هويى فتاد در گلزار * نالهء عاشقانِ زار آمد
گل مگر جلوه مىكند در باغ ؟ * كز چمن نالهء هَزار آمد
زرفشان مىكند گل صد برگ * كِش صبا دوش در كنار آمد