تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 528

مساهمون:

ص٥٢٨
چو كمال حسن مطلق كه ز عشق بىنيازست * دل مُبتَلاى محمود به طّرهء ايازست كه مدار شوخ چشمان به كرشمه است و ناز است * دَرِ گُلستانِ چشمم ز چه‌رو هميشه بازست ! به اميد آنكه شايد تو به چشم من درآيى * ز حديثِ لعل گاهى زندم رَهِ دل و دين كشدم به نازگاهى به كمند زلف پرچين * زندم به تير مژگان كُشَدَم به غَمزهء كين به كدام مذهَبَست اين به كدام مِلّتست اين * كه كُشند عاشقى را كه تو عاشقم چرايى چو به سير باغ ، سَروِ قَدِ خود عيان نمايد * ز عُذار لاله گونَش چمن ارغوان نمايد رُخ خود پىنظاره چو به گُلستان نمايد * مژه‌ها و چشم شوخش به‌نظر چنان نمايد كه ميان سُنبُلستان چَرَد آهوى ختايى * چه شود كه مطرب آيد به سَماع ذكر ياحّى كند التفات ساقى سوى بزم ما پياپى * غم عشق را دوايى نَبُوَد بجز نى و مى ز فراغ چون ننالم من دلشكسته چون نى * كه بسوخت بند بندم ز حرارت جدايى نگشود عقده‌دل ، نه ز شيخ نز برهمن * نه ز دير طَرف بستم نه ز كعبه و نه زايمن چو نصيب عاشق آمد ز ازل فضاى گُلخن « 1 » * سَرِ بَرگُ گل ندارم به چه رو روم به گلشن كه شنيده‌ام ز گُلها همه بوى بيوفايى « 2 » * چو بناى كار عاشق همه‌سوز و ساز ديدم ره حسن و عشق يكسر به نياز و ناز ديدم * ز جهانيان گروهى بِرَهِ مَجاز ديدم به قمارخانه رفتم همه پاكباز ديدم * چو به صومعه رسيدم همه زاهد ريايى ز حدوث پاك گشتم به قِدَم رهَم ندادند * ز وجود هم گذشتم بعدم رهم ندادند به كنشت سجده بردم به صَنَم رَهَم ندادند * به طواف كعبه رفتم به حرم رَهَم ندادند كه تو در برون چه كردى كه درون خانه آيى * به حرم صلاى هاتف به حكايت اندر آمد كه نسيم وصل ، گويا ز ديار دلبر آمد * به تو مژده باد اى دل كه شَبِ غَمَت سرآمد در دير مىزدم من كه ندا ز در درآمد * كه درآ ، درآ ، عراقى كه تو هم از آن مايى
هامش
( 1 ) . تون حمام ( 2 ) . كليات عراقى ، پيشين ، ص 41 ، ديباچه