تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 524

مساهمون:

ص٥٢٤
25 سال سپرى شد ، و شيخ بهاء الدين وفات يافت درحاليكه عراقى را جانشين خود ساخته بود . ديگر درويشان از اين رهگذر بر او حسد بردند و نزد پادشاه وقت از عراقى شكايت كردند و او را به اعمال خلاف شرع متهم ساختند ؛ و او نيز چون حال را چنين ديد از هندوستان مراجعت كرده و به مكه و مدينه شتافت و از آنجا به آسياى صغير مسافرت فرمود ؛ در قونيه ، مجلس درس شيخ صدر الدين قونيوى معروف را دريافت كه كتاب فصوص الحكم شيخ محى الدّين عربى را تدريس مىكرد . در همانجا معروفترين كتاب منثور خود را موسوم به لمعات تأليف و تقديم شيخ اوحد الدين كرمانى كرد ؛ شيخ آن را بپسنديد و تحسين فرمود . سپس به جانب روم سفر كرده و در « قونو » از بلاد روم با مولانا جلال الدين محمد رومى و شيخ صدر الدين قونوى صحبت داشته ، و همگى اوقات با خرقهء زهد و تقوا و عمامهء فضل و فتوا ، بادهء عشق و محبت پيموده و شيفتهء حسن و ملاحت بوده ، تا به حدّى كه در بازار كفّاشان به حكم عاشقى ، لواى اقامت افراخته و با طعن و ملامت ، ساخته :
آن عاشقِ مستِ لاابالى * كز عشق دمى نبود خالى سجاده به دوش ، سَبحه « 1 » در دست * مىگشت به كوى عشق پيوست عشق است حيات جاودانى * بىعشق مباد ، زندگانى
عراقى به هر شهر و ديارى كه قدم مىگذاشت ، به‌علت بىاعتنائى به حدود و قيود متعارف زمان و ناچيز انگاشتن مقررات جارى ، مورد توجه خاص و عام ، به‌خصوص مردم نكته‌سنج قرار مىگرفت . در دوران اقامت در روم ( آسياى صغير يا تركيه امروزى ) عده‌يى از مردم و رجال آن سرزمين در حلقه ياران و ارادتمندان او وارد شدند . چنان كه معروف است معين الدين پروانه ، شاگرد و مريد عراقى بود و گويند براى او خانقاهى در « توقات » بنا كرد و او را به محبتها و انعام خود مخصوص ساخت ؛ بعد از وفات او عراقى از قونيه به مصر رفت . گويند برغم سعايت معاندان ، سلطان مصر ، او را پذيرفت و شيخ الشيّوخ مصر گردانيد ، پس از آنجا به شام رفت و در آنجا هم به خوبى مقدم او را پذيرفتند ، و هم در آنجا پس از شش ماه اقامت ، پسرش كبير الدين از هندوستان به وى ملحق گرديد . » « 2 » فخر الدين عراقى معاصر مولانا جلال الدين رومى است . « منقول است كمال احرار ، شيخ محمود نجّار ، رحمة الله عليه ، روايت كرد كه روزى در مدرسه مباركه ، سماع عظيم
هامش
( 1 ) . تسبيح ( 2 ) . لغت‌نامه دهخدا ، شماره مسلسل 79 « ف . فرازى » ص 74 .