خواجه همام را اشتباه نماند ، در آنكه اين مرد شيخ سعديست ، و سوگندش داد كه شيخ سعدى نيستى ؟ گفت : بلى ، خواجه همام در قدم شيخ افتاد و عذر خواست و شيخ را به خانه برد و تكليفهاى لطيف مىنمود و صحبتهاى خوب داشتند . » « 1 »
نمونهاى از غزليات او :
اينان كه آرزوى دل و نور ديدهاند * تنشان مگر ز روح لطيف آفريدهاند ؟
در جسمشان كه جان خجل است از لطافتش * جانى دگر ز نور الهى دميدهاند
از چشم مست و روى و لب باده رنگشان * جانها به ذوق ، ساغر مى دركشيدهاند
آب حيات بود و نبات و شكر به هم * آن شير مادران كه به طفلى مكيدهاند
مرغان سدره « 2 » بهر تماشاى اين گروه * از آسمان به منزل دنيا پريدهاند
در حيرتم از اينهمه گلهاى دلفريب * تا در كدام آب و زمين پروريدهاند
اين خاك توده ، منزل ديوان رهزن است * بگذر ز منزلى كه در او جاى دشمن است
مغرور عشوههاى جهانى و بىخبر * كاين غول را چه خون عزيزان به گردن است
تا كى كنى عمارت اين دامگاه ديو * كاخر ترا به عالم علوى نشيمن است
سيمرغ جان كجا كند از گلخن آشيان * كو را هواى تربت آن سبز گلشن است
از منجنيق « 3 » دهر شود عاقبت خراب * بنياد اين وجود گر از سنگ و آهن است
در زير ران حكم تو گر ابلق « 4 » زمان * رهوار مىرود مشو ايمن كه توسن « 5 » است « 6 »
بلبلان را همهشب خواب نيايد از بيم * كه مبادا ببرد برگِ گلى بادِ نسيم
شبِ مهتاب و گل و بلبلِ سرمست به هم * مجلس آن نيست كه در خواب رود چشم نديم
باد را گر خبر از غيرت بلبل بودى * هيچ وقتى نگذشتى ز گلستان از بيم
اثر عشق نگر ، در همهچيزى ور نى * مرغ را نغمه داوُد كه كردى تعليم
عشق مىورزم و گو خصم ملامت ميكن * نه من آوردهام اين شيوه كه رسميست قديم
گر نمايم به ملامتگر خود ، صورت دوست * دهد انصاف و كند مسئله با ما تسليم
هامش
( 1 ) . دولتشاه سمرقندى ، تذكرة دولتشاه ، ص 201
( 2 ) . سدره : فرشته
( 3 ) . يكى از ادوات جنگى قديم فلاخن
( 4 ) . دنيا و گردش روزگار
( 5 ) . وحشى
( 6 ) . ذبيح إله صفا : از گنج سخن ، جلد 2 ، ص 174 به بعد