تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 519

مساهمون:

ص٥١٩
ديوان غزلياتش در حدود دو هزار بيت دارد و منظومهء صحبت‌نامه را كه به نام شرف الدين هارون ، پسر شمس الدين محمد ، صاحب ديوان جوينى ساخته ، مىتوان بزرگترين يادگار او دانست . از غزليات معروف او يكى اين است :
دانى چگونه باشد از عاشقان جدايى ؟ * چون ديده‌اى كه ماند خالى ز روشنايى سهل است عاشقان را از جان خود بريدن * ليكن ز روى جانان مشكل بود جدايى در دوستى نيايد هرگز خلل ز دورى * اگر در ميان ياران مهرى بود خدايى هرزر كه خالص آمد بر يك عيار باشد * صد بار گَر در آتش آن را بيازمايى « 1 »

گفتگوى همام با شيخ سعدى

شوخى و هزل و مطايبه نه‌تنها بين تودهء مردم ، بلكه بين خواص و خداوندان ادب نيز معمول بود ، دولتشاه سمرقندى ، در « تذكرة الشعرا » از بذله‌گويى سعدى با همام تبريزى چنين ياد مىكند : « . . . و در ظرايف و لطايف و نازكى طبع ، شيخ ( يعنى سعدى شيرازى ) را درجه‌يى بوده و همواره با مستعدان نشستى و با وجود استغراق و حال ، با اهل فضل اختلاط كردى و مطايبت و بذله‌گويى ، چنان كه گويند كه خواجه همام الدين تبريزى كه مردى اهل دل و صاحب فضل و خوش‌طبع و صاحب جاه و معاصر شيخ سعدى بوده است ، روزى شيخ در تبريز به حمام درآمد و خواجه همام نيز با عظمت در حمام بوده ، شيخ طاسى آب آورده بر سر خواجه همام ريخت ، خواجه همام پرسيد كه اين درويش از كجاست ؟ شيخ گفت : از خاك پاك شيراز ، خواجه همام گفت : عجب حاليست كه شيرازى در شهر ما از سگ بيشتر است ! شيخ تبسمّى كرد و گفت : كه اين صورت خلاف شهر ماست كه تبريزى در شهر شيراز از سگ كمتر است ! خواجه همام از اين سخن به هم برآمد و از حمّام بدر آمد ، شيخ نيز برآمد و به گوشه‌اى نشست ، و جوان صاحب جمالى ، خواجه همام را چنان كه رسم اكابر است ، باد مىكرد و خواجه همام ميان آن جوان و شيخ سعدى حايل بود ، و درين حالت خواجه از شيخ پرسيد : كه سخنهاى همام را در شيراز مىخوانند ؟ شيخ گفت : بلى شهرتى عظيم دارد . گفت : هيچ ياددارى ؟ گفت يك بيت ياد دارم ، و اين بيت برخواند :
در ميان من و دلدار همام است حجاب * وقت آنست كه اين پرده به يك‌سو فكنيم
هامش
( 1 ) . تاريخ ادبيات ايران ، دكتر شفق ، ص 311 به بعد .