تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 516

مساهمون:

ص٥١٦
شريف نه در آن نصابست كه عقل كوتاه‌نظر را از ادراك آن نصيبى تواند بود يا صبر گژين « 1 » پاى را با دستبرد او پايداريى تواند بودن . در غيب ، عجايب است و شبها ، آبستن است تا نتايج و آثار آن در عالم ظهور آيد ، و در دلها شوقها و در سرها سوداها متقاضى آن نتايج‌اند و جاذبانند و لابه‌كنانند تا آنچه در غيب مكتوم است و شبها بدان آبستن است در وجود و در ظهور آيد و مصوّر شود . . . » « 2 »

مقام و منزلت سلطان ولد

سلطان ولد يا بهاء ولد فرزند جلال الدين محمد مولوى ، در خدمت پدر چنان ارج و احترام داشت كه خطاب به وى گفت : بهاء الدين ، آمدن من به اين عالم جهت ظهور تو بود ، چه اين‌همه سخنان من قول منست ، تو فعل منى » « 3 » هنگامىكه مولا از اين جهان رخت بربست ، بهاء الدين نزديك پنجاه سال داشت ، افلاكى در پيرامون فعاليتهاى فرهنگى اين مرد گويد : « حضرت ولد بعد از نقل والد خود ، سالهاى بسيار به صفاى تمام عمرى راند و سه مجلد مثنويات و يك جلد ديوان انشاء فرمود . . . » ( مناقب العارفين ، ص 809 ) نمونه‌ئى از اشعار او :
امروز درين ميكده ما مَستِ سرابيم * از ما مَطلَب عقل كه بىخويش و خرابيم امروز نداريم به خود حُكمُ نه بركَس * زيراكه در اين سيل همه بَردهء آبيم از كفر گذشتيم و ز اسلام به كلّى * امروز نه در بند خطاييم و صوابيم فارغ ز بهشتيم و ز حوران سَمَن بَر * و ايمن زِ غَم نارُ جحيميم و عذابيم از قال مگو هيچ ، تو اى شيخ و نه از حال * صد ساله ره آنسوى سؤاليم و جوابيم گويد وَلد اى قوم به جان زندهء عشقيم * نى همچو شما زنده بخورديم و بخوابيم
در دايرة المعارف فارسى در شرح حال سلطان ولد چنين آمده است : سلطان ولد
هامش
( 1 ) . گژين : گچين ، گچى ، ساخته شده از گچ و مقصود از « گچين‌پاى » پاى سست و ناتوان است . ( 2 ) . گنجينه سخن ، ص 341 تا 344 ( 3 ) . مناقب العارفين ، ص 785