تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 514

مساهمون:

ص٥١٤
خداوند ذوق و حال چنين مىگويد :
از جان برون نيامده جانانت آرزوست * زُنار نابريده و ايمانت آرزوست . . . فرعون‌وار ، لاف انا الحق همى زنى * وانگاه قرب موسى عمرانت آرزوست
براى آنكه خوانندگان بيشتر به مقام و ارزش نثر شيوا و سليس سعدى آشنا شوند . نمونه‌يى از آثار منثور مولوى عارف و شاعر نامدار معاصر وى را نقل مىكنيم : نامه‌يى به پادشاه : « كرامات و طيّبات و سعادت آسمانى كه مطلوبست و مقصود عالميانست و نصيب انبيا و اوليا و خاصانست ، و آنست كه مىارزد به طلب كردن ، نثار جان پاك پادشاه عالم شعار عدل دثار ، عالىهمت ملك‌صفت عاقبت بين خداىپرست . . . باد . . . و ايزد جلّ جلاله اوتاد « 1 » دولت و اقبال مكتسب و موروث را به تثبيت ابد مثبّت و مشيّد داراد ، و خيرات و حسنات و درويش‌نوازى و مظلوم‌پرورى پادشاهانهء آن پادشاه را سبب مزيد عنايت و تضاعف كرامت گرداناد . هزاران سلام و تحيّت و دعا و خدمت ازين داعى مخلص مطالعه فرمايد و شكر احسانها و نوازشها و دلداريهاى پادشاهانه كه در گفتن و نوشتن نگنجد تأمّل نمايد . بارى تعالى اسباب ملاقات را فراهم آرد تا در حضور شكر آنها گفته آيد . امنيّتست « 2 » كه آن را غنى مطلق و خالق به حقّ از خزانهء بىنهايت بىكرانهء بىحد خويش صد هزار اضعافا مضاعفة مجازات كند . « 3 » عرضه داشته مىآيد كه برادر عزيز عالم فاضل معتقد شمس الدين و فرزندش قرّة العيون نور الدين تا از خدمت آن بزرگ مفارقت كرده‌اند ، يك روز بلكه يك ساعت نياسوده‌اند . كسى كه در خدمت و سايهء آن پادشاه مكرّم عادت كرده باشد و لطفهاى او ديده باشد ، پيش پادشاهان ديگر قرار نتواند كردن ؛ و مىخواستند تا به خدمت رجوع كنند ، از خجالت نمىتوانستند ، چون كارد به استخوان رسيد و فراق شما كه بترين زخمهاست به نهايت رسيد اين داعى را شفيع گرفتند به خدمت ، چون عنايت آن پادشاه را مىدانند ، و اعتقاد پاك در حقّ اين داعى ، اعتماد نمودند كه شفاعت اين داعى قبول شود و هر جرمى و تقصيرى كه بوده است آن پادشاه ياد آن نكند و سايهء عنايت اوّلين بر سر ايشان بگستراند تا برين داعى از زمين تا آسمان منّت باشد و بر احسانهاى پيشين منضمّ شود كه ايشان برين داعى حقوق خدمت و يارى قديم دارند . اميدوارم از لطف آن پادشاه كه
هامش
( 1 ) . اوتاد : جمع وتد به معنى شيخ ( 2 ) . امنيّت : آرزو ( 3 ) . مجازات كردن : پاداش دادن
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 514 | مرتضى راوندى