تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 513

مساهمون:

ص٥١٣
مخصوصا در بيان مسائل است كه آنها را با عمق و دقت مطرح مىكند ، اما جوابى كه مىدهد ، با آنكه غالبا از جواب متكلمان روشنتر است قانع‌كننده نيست : عرفان او نيز عرفان نظرى نيست ، عرفان تجربى است و تفاوت او با ابن عربى در همين است . قالبى هم كه وى براى بيان تعليم خويش دارد همانست كه سنائى و عطار پيش از وى به كار برده‌اند . . . اما كه مىتواند شك كند كه سخن او از عطار و سنائى برترست . . . » « 1 » مولوى نه فيلسوف است نه شاعر ، هم فلسفى را تحقير مىكند و هم به فلسفه مىتازد . چنان كه قافيه‌انديشى را عبث مىشمارد و از دست مفتعلن مفتعلن نيز شكايت مىكند ، با اينهمه ، شور و عشق ، او را هم فلسفى كرده است ، هم شاعر ، شعر مىگويد و در آن نه همان هيجانهاى روحانى خويش بلكه ، انديشه‌هاى فلسفى خود را نيز بيان مىكند . با آنكه از استدلاليان و شيوه فكر و بيان آنها رضايت ندارد ، خود نيز در بيان آرا ، و انديشه‌هاى خويش مثل آنها استدلال مىكند . در باب جهان ، در باب خدا ، در باب روح ، در باب معاد و در باب همه‌چيز سخن مىگويد ؛ سير انسان را كه از جمادى به نباتى مىآيد و از نباتى به انسانى و ملكى مىپرد ، دنبال مىكند ، حدود جبر و اختيار انسان را بازنمىنمايد و سر منزل فنا را كه انسان در آن ، جاى خود را به خدا مىدهد تصوير مىكند ؛ و اينهمه را گاه با اطمينان و يقين يك فيلسوف جزمى و گاه با شور و هيجان يك شاعر رمانتيك بيان مىكند . . . » « 2 » اكنون نمونه‌يى ديگر از اشعار دلنشين او :
بنماى رُخ كه باغ و گلستانم آرزوست * بگشاى لَب كه قند فراوانم آرزوست اى آفتاب حسن برون‌آ ، دمى زابر * كان چهرهء مشعشع تابانم آرزوست يعقوب‌وار و اسَفاها همى زنم * ديدار خوبِ يوسف كنعانم آرزوست زين همرهان سست عناصر دلم گرفت * شير خدا و رُستَم دستانم آرزوست گوياترم ز بلبل ، اما ز رشك عام * مُهر است بر دهانم و افغانم آرزوست دى شيخ با چراغ همى گشت گردشهر * كز ديو و دَد ملولم و انسانم آرزوست گفتند يافت مىنشود جُسته‌ايم ما * گفت آنك يافت مىنشود آنم آرزوست يك دست جام باده و يك‌دست جعد يار * رقصى چنين ميانه ميدانم آرزوست بنماى شمس مَفخَر تبريز رو ز شرق * من هدهدم حضور سليمانم آرزوست
ظاهرا استاد سخن سعدى از سر بيمهرى در مقام طعن و تعريض ، در پاسخ مولوى ،
هامش
( 1 ) . با كاروان حله ، دكتر زرين‌كوب ، ص 225 . ( 2 ) . با كاروان حله ، دكتر زرين‌كوب ، ص 225