آنهاست ، شاعر گويد :
لكلّ أناس من معدّ عِمَارَة
( از هر مردمى از قبيله معدّ گروهى و جمعيّتى هست ) عَمَار : چيزى است كه رئيس بر سر مىنهد كه نشانه برقرار بودن و حفظ رياست اوست كه يا شاخه گلى خوشبو است يا عمامه و دستار .
اگر ريحان يا گلى كه بر كلاه رئيس مىنهند - عَمَار - ناميده شده استعاره از آن ( واژه عمارة و آبادانى ) و به اعتبار آن است .
مَعْمَر : مسكن و جاى زندگى تا زمانى كه بوسيله ساكنين آنجا آباد باشد . عَرَمْرَمَة :
يارانى كه مكانى دلالت بر آبادانى و تصاحب آنها را دارد كه آن مكان در اختيار آنهاست و بوسيلهء صاحبانش آباد شد .
عُمْرَى : در بخشودن ، اين است كه چيزى را براى كسى در مدّت عمر خود يا عمر او قرار دهى و وقف كنى مثل : رقبى : ( دادن خانه يا زمينى به كسى كه تا پايان عمرش از آن بهرهمند شود و بعد از مرگش به ديگرى برسد . ) در اختصاص لفظ عُمْرَى - در معنى بخشش ، هشدارى است بر اينكه آن چيز عاريه است و جاودانه نيست .
عَمْر : گوشتى كه ميان دندان و بن دندان قرار مىگيرد ، جمعش - عُمُور . گفتار را هم - أمّ عَامِرٍ - گويند . افلاس و ورشكستگى را هم - ابو عمرة - نامند ( أبو عَمْرَة - به تصوّر اعراب ، مردمى شوم در جاهليّت بوده كه به هر جا وارد مىشدند جنگ و مصيبت به آنها مىرسيد ) .
عمق
: در آيه : (
مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ
- 27 / حجّ ) يعنى ژرفناك اصل - عُمْق - دورى و به پائين رفتن است .
بئرٌ عَمِيق و مَعِيق : وقتى است كه عمق چاه زياد و ته آن دور باشد .
عمل
: