شَرَّدْتُ فلاناً فى البلاد و شَرَّدْتُ به : نسبت به او رفتارى نمودم و عيبش برملا كردم كه ديگران از كار و كردارش دورى كنند و عبرت گيرند - مثل اينكه مىگويند :
نكّلت به : براى عبرت ديگران عقوبتش كردم و عبرتش گردانيدم .
در آيه گفت : (
فَشَرِّدْ
بِهِمْ مَنْ خَلْفَهُمْ - 57 / انفال ) .
يعنى : براى كسانى كه پس از آنها مىآيند و با تو برخورد مىكنند عبرتشان گردان « 1 » .
فلان طريد شَرِيد : او رانده شده و طرد شده است .
شرذم
: الشِّرْذِمَة : جمعيّت و گروهى پراكنده و بريده از يكديگر .
در آيه : (
لَشِرْذِمَةٌ قَلِيلُونَ
- 54 / شعراء ) و اين معنى از عبارتى است كه مىگويند : ثوب شَرَاذِم : جامه و لباس پاره پاره شده .
شرط
: الشَّرْط : هر حكم معلومى كه بكارى تعلّق مىگيرد و انجامش حتمى است و واقع مىشود و اين كار مثل علامتى براى آن حكم و شرط است .
شَرِيط : ريسمان تابيده شده . ( در زبان عربى امروز - شَرِيط يعنى نوار ضبط صورت و نوار فيلم ) .
شَرَائِط : پيمانها و شراطها .
اشْتَرَطْتُ كذا : شرط كردم و پيمان بستم .
هامش
( 1 ) ابن فارس مىنويسد : معنى آيه اينستكه هر گاه گناهكارى مرتكب گناهى شد و به سزاى گناهش رسيد و عقوبت شد ، ديگران با ديدن عقوبت و مجازات او ، از آن گناه دورى مىكنند چون مىترسند به همان سرنوشت دچار شوند ، پس :
يشرد عن الذنب و ينكل : از گناه مىگريزند و برمىگردند و اللّه اعلم . ( مقاييس اللّغه - 3 / 270 ) .