گرسنگى با درد و رنج و يا گرسنگى با عطش و تشنگى و رنج گرفته شده .
سَغِبَ سَغَباً و سُغُوباً : كه اسمش . - سَاغِب و سَغْبَان - است ، مثل عطشان ( سغبان يعنى گرسنه و عطشان يعنى تشنه ) .
سفر
: السَّفْر : برداشتن پرده است ، كه به اجسام و اعيان مخصوص مىشود . مثل - سَفَرَ العِمَامةَ عن الرّاس : دستار و عمامه از سر برداشت .
و سَفَرَ الخِمَارَ عن الوجه : روپوش از چهره برگرفت .
سَفْرُ البيتِ : پاك كردن خانه با جاروب ( مكنس يا مسفر ) .
مِسْفَر يا مِكْنَس : جاروب و تميز كردن خانه يا روبيدن .
سَفِير : گرد و خاكى كه با جاروب پاك مىشود .
إسْفَار : به رنگ اختصاص دارد مثل آيه : (
وَ الصُّبْحِ إِذا أَسْفَرَ
- 34 / مدثّر ) يعنى رنگ صبح روشن و آشكار مىشود .
و مثل آيه : (
وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ مُسْفِرَةٌ
- 38 / عبس ) ( چهرههايى كه در آن روز ، روشن است و مىدرخشد ) .
أَسْفِرُوا بالصُّبْحِ تُؤْجَرُوا : ( كه در فارسى مىگوئيم سحر خيز باش ، تا كامروا باشى ) از اين معنى است كه مىگويند - أَسْفَرْتُ : در صبح داخل شدم مثل - أَصْبَحْتُ : داخل صبح شدم و صبح كردم .
سَفَرَ الرَّجُلُ فهو سَافِرٌ : آن مرد سفر كرد و مسافر است ، جمع آن سَفْر يعنى مسافرين ، مثل رَكْب يعنى سواران .
سَافَرَ - كه از باب مفاعلة است به اعتبار اينستكه انسان از مكانى دور شود و بگذرد و مكان هم از او دور شود و از اين لفظ واژه - سُفْرَة - براى غذاى سفر است و در آن قرار مىگيرد ، مشتقّ شده است ، خداى تعالى گويد : (
وَ إِنْ كُنْتُمْ مَرْضى أَوْ عَلى سَفَرٍ
- 43 / نساء ) .