سَاعِد « 1 » : بازو ، به تصوّر يارى كردن و بازو گرفتن است كه اينطور ناميده شده .
دو بال پرندگان هم - سَاعِدَيْنِ - ناميده شده ، مثل - يدين : دو دست .
سَعْدان : گياهى است كه خوردنش ستور را فربه و شيرش را زياد مىكند ( خوشترين و بهترين علف براى ستوران و گوسفندان است ) از اين روى در مثل مىگويند :
مَرْعًى و لا كالسَّعْدان : ( چراگاهى است امّا نه همچون مرتعى از شيرين گياه و سعدان نيز در بارهء مردمان قانع كه به كم مىسازند به كار مىرود ) .
سَعْدَانَة : 1 - كبوتر 2 - گره بند كفش 3 - سپيدى سينه شتر .
سُعُود الكواكب هم معروف است ( ستارههاى دهگانه كه هر كدام از آنها را ستاره سعد گويند و - سَعْدَيْنِ - هم دو ستاره زهرى و مشترى از آنها است . قِرَان سَعْدَيْنِ نزديك شدن آن دو ستاره به هم است ) .
سعر
: السَّعْر : لهيب و فروزش آتش .
سَعَرْتُها و سَعَّرْتُها و أَسْعَرْتُها : آتش را افروختم .
مِسْعَر : هيزم و چوبى كه با آن آتش افروزند .
اسْتَعَرَ الحربُ : آتش جنگ افروخته شد مثل اشتعل .
اسْتَعَرَ اللُّصُوصُ : دزدان به حركت در آمدند ، گويى كه مشتعل شدند . ناقة مسعورة :
يعنى شترى برانگيخته و هيجان زده ، مثل الفاظ موقدة و مهيّجة يعنى مشتعل شدن و هيجان زده .
هامش
( 1 ) رافعى مىنويسد : و السّاعد من الانسان ما بين المرفق و الكف يسمّى ساعدا لأنّه يساعد الكف فى بطشها و عملها :
ساعد در انسان عضوى است از مرفق تا كف دست و چون در موقع حمله كردن به دشمن ساعد كف دست را يارى مىكند ، ساعد ، ناميده شده و نيز السّاعد هو العضد و الجمع سواعد : ساعد همان عضد و بازو است و جمعش - سَوَاعِد - است .